هذي المناقب لا قعبان من لبن * شيبا بماء فعاد بعد أبوالا
اين مناقب ، كاسههاى شير آميخته با آب نيست كه به ادرار تبديل شود ( امية بن أبى صلت ) 263
و تخلّلت مسلك الرّوح منّي * و لذا سمّى الخليل خليلا
در راههاى روح من نفوذ كردى ؛ از اين جهت است كه دوست را « خليل » مىگويند ( خليل در لغت يعنى در ميان چيزى نفوذ كرده ) ( ديوان بحترى و نيز بشار بن برد ) 34
أحبّة قلبي ! و المحبّة شافع * إليكم إذا شئتم بها اتّصل الحبل
عسى عطفة منكم علىّ بنظرة * فقد تعبت بيني و بينكم الرّسل
اى ياران قلب من ! محبت شفاعتگرى نزد شماست كه اگر بخواهيد ، رشتهء ارتباط به واسطهء او پيوند مىيابد .
اميد مىرود نگاه مهربانى به من كنيد ؛ كه پيغامگذاران ميان من و شما خسته گشتهاند ( ابن فارض ) 237 ، 271
تعرّض قوم للغرام و أعرضوا * بجانبهم عن صحّتي فيه و اعتلّوا
رضوا بالأماني و ابتلوا بحظوظهم * و خاضوا بحار الحبّ دعوى فما ابتلّوا
گروهى به عشق روى آوردند ؛ اما از ديدن وضع تندرستى من در آن خوددارى كردند و بازگشتند و در واقع به عيب و بيمارى دچار شدند .
به آرزوى خود راضى شدند و با خوشىها و بهرهمندىهاشان آزموده گشتند ؛ از روى ادّعا در درياهاى محبت فرورفتند ، اما به آب تر هم نشدند ( غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده ) ( ابن فارض ) 104 ، 213
فعش خاليا فالحبّ راحته عنّى * و أوّله سقم و آخره قتل
فارغ از عشق زندگى كن كه محبّت راحتىاش رنج است ، آغازش رنجورى و پايانش كشته شدن ( ابن فارض ) 55
فإن حدّثوا عنها فكلّي مسامع * و كلّي إن حدّثتهم ألسن نتلو
اگر از معشوق سخن گويند ، سراپا گوش مىشوم و اگر با ايشان سخن گويم ، به تمامى زبانى گردم كه بر مىخواند . ( ابن فارض ) 134
تجلّيت لي منّي علىّ فأصبحت * صفاتي تنادي ما لمحبوبنا مثل
از من بر خود من تجلّى كردى ؛ پس چنان شد كه صفات من ندا در دادند كه محبوب ما همتايى ندارد 222