[ 747 ] و عرفانها من نفسها و هي الّتي * على الحسّ ما أمّلت منّي أملت
[ 748 ] و لو أنّني وحّدت ألحدت و انسلخ * ت من آى جمعي مشركا بي صنعتي
آگاه مىبايد بودن و نفس احاطت جمعيّت خويش را اينچنين شناختن ، و گرنه ترك معرفت نفس كردن .
و مىبايد كه هر بامداد ، به زبان هزاردستانسان او ، فرقان تفاصيل حقايق - يعنى قرآن جمعيّت وحدت آيات در عين تفرقهء كثرت غايات - خوانده شود ؛
[ 747 ] چه ، منبع ينابيع عرفان او هم از نفس اوست « 1 » ؛ « اين آب زندگانى از آن حوض كوثرست » ؛ كه اين همان حقايق و معارف است كه من اميد مىداشتم از نفس خويش ، كه از مكمن قوّت به مجالى فعل ظاهر گردد و من به دستيارى محرّر متخيّله ، آن را بر حسّ املا كنم و از غايت تعجّب فحواى
ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها
مقتضاى وقت گردد .
[ 748 ] كه اگر چنان بودى كه من نيز همچون ديگران ، وحدت مقابل كثرت اثبات كردمى و نفى كثرت نمودمى ، منكر و ملحد ذات و حقيقت خودم شده بودمى و از نشانههاى جمعيّت و آيات قرآنى خويش ، منخلع و منسلخ گشتمى در حالتى كه مصنوعات خويش را شريك خود ساخته بودمى ؛ چه ، صورت وحدانى كه محاط عقيدهء معتقد گشته ، مصنوع اوست و فحواى
تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ
صورت حال او ؛ « 1 » « حق تراشان ديگرند و حق شناسان ديگرند » .
* * *
[ 749 ] و لست ملوما أن أبثّ مواهبي * و أمنح أتباعي جزيل عطيّتي
[ 750 ] و لي عن مفيض الجمع عند سلامه * علىّ بأو أدنى إشارة نسبة
[ 751 ] و من نوره مشكات ذاتي أشرقت * علىّ فنارت بي عشائي « 3 » كضحوة
از اين عبارت شطحآميز و كلمات رعونتانگيز ، كه حكم وقت بر آن رفته ، مىخواهد
هامش
( 1 ) . فر : + ع .
( 3 ) . فر : عشاى .