برزد ، بودن خود را در موطن
أَوْ أَدْنى
- كه از
قابَ قَوْسَيْنِ
تقابل بالاتر است - به خود نمودم و گواه شدم بر خودم . پس خود من همانجا بودم ؛
و لقد أتيت الحىّ بين خيامها * فكأنّني بالسّقم من أطنابها
و به ديدهء مشاهده و معاينه ديدم كه آن موطن ، من بودم ؛ و حال آنكه آن نور كه مبدى و مظهر آن موطن بود ، انبساط اشعّهء حسن و بهجت من بود .
[ 753 ] پس وادى قدس حضرت الوهيّت و حقايق اسمائى ، به صفاى روى من ، از آلايش ظلمت ، مقدّس شد . و نوعروسان منصّهء شهادت و تختگاه ظهور را به پوشانيدن خلعت سواد جمعيّت من - كه از نعلين تقابل الوان معرّا و مبرّاست - در اين موطن ، حقيقت من بود « 1 » ؛ و خلعت خاصّهء احاطت سعت خود را در آنجا بخشيدم . « 2 » « در زلف خويش پيچ و از او حال ما بپرس » .
و در تعبير از « وادى قدس » به تكلّم و « نادى شهادت » به غيبت ، خالى از لطيفهاى نيست ؛ هش دار !
[ 754 ] و هم در عين آن ظلمت وحشتنشان ، از ظلّ شجرهء جمعيّت ، مؤانست شد مرا به انوار هدايت آثار خودم ؛ و حال آنكه من هادى آن نور بودم . و از بزرگى نفسى كه در عين ظلمتآباد تفرقه ، انوار هدايت آثار خود گردد ، چه توان گفت ؟ « از هر چه بگويمت فزونى اى دل » .
[ 755 ] و هم در آن خرابات ، تأسيس بنيان اطوار مراقى قرب كردم و رابطهء مناجات و محاكات را با خود در پيوستم و ساير مرادات و حاجات را گزاردم ؛ در حالتى كه ذات من بود كه با من در صدد تكلّم و خطاب بود . « 3 »
معشوقه و عشق و عاشق و يار يكيست * صبح و سحر و بلبل و گلزار يكيست
گر تو ز سر وجود خود برخيزى * پس دايره و نقطه و پرگار يكيست
* * *
هامش
( 1 ) . عبارات چنين است در اصل .
( 2 ) . فر : + ع .
( 3 ) . فر : + بيت .