مترتّب گردد و صورت وحدت مطلقه در كثرت ظاهر شود -
[ 525 ] هرآينه حجاب ظلمت آثار نفس را از پيش آن حقيقت برداشتم به سبب انكشاف نقاب حسّى ؛ و از آن سؤال - كه در حين طلب و حيرت مىكردم كه كشف نقاب كند از حقيقت من - اجابت فرمود .
[ 526 ] و من بودم كه از روى آن بوارق عشقى و واردات جلالى ، زنگ تفرقهء وهمى صفات را از روى آيينهء جهاننماى ذات خويش مىزدودم ؛ و هم از من بود كه آن ذات ، محفوف به اشعّهء اكوان و الوان شده بود .
القصّه ، در اين موطن جمعيّت نضارت ، از آن حضرت محظوظ شدم از حيثيّت حواس بىواسطهء مزاحمت ايشان ؛
[ 527 ] چنانچه از حيثيّت بصر و روى نظر در آن آيينه ، من خود را به خود نمودم بىمزاحمت چيزى دگر ؛ كه به غير « 1 » از من ، در دار وجود ديّار نبود تا مزاحم من شود .
بىقفا روى نيست در خارج * و اندر آيينه بىقفا باشد
[ 528 ] و از حيثيّت سمع ، بشنوانيدم در ياد كردن نام خودم ، ذاكر خويش را ؛ در حالتى كه نفس تحقّق پناه من ، به نفى احكام حسّ اصغا كرده و قدر مرا در مدارج عزّ و مراقى اطلاق ، بلند پايه گردانيده .
[ 529 ] و از روى لمس در اين خلوت جلوت رتبت « 2 » در برگرفتم خود را ، نه به مصادمه و مماسّهء جوارح و جوانح ، بلكه هويّت اطلاق شعار خويش را در عناق اتّحاد گرفتم .
و ذائقه را در اين قوّت داخل نكرده است از روى لمس ، چون آن حضرت از اوصاف و اسماء كثرت آيات ، حامل اربعه كه مجمل ساير مراتب كثرت است ، بيش نشد .
[ 530 ] و از روى شمّ ببويانيدم خود را بوى عطرآساى خويش ؛ و حال آنكه روح و باطن آن بخار دخانى كه از من بيرون مىآيد و صورت تنفّس مىگيرد ، ساير بويهاى خوش - از مشك و عبير و عنبر - از او بو مىگيرند . « 3 »
باد بويى از دو زلفش وام كرد * سوى چين آورد و مشكش نام كرد
*
هامش
( 1 ) . تب : غير .
( 2 ) . مب در حاشيه و نيز فر : اين موطن خلوت رتبت .
( 3 ) . فر : + بيت .