[ 522 ] پس چون به كمال و غايت اين حقيقت خودم رسيدم ، از سر يقينى و اطمينانى كه مرا از بار سفر بستن نگاه مىداشت و از مقام خويش رحلت كردن منع مىكرد ، روشن گشت بر من آن وجه جمعيّت سيما و پيشانى حقيقت نشان .
[ 523 ] و ارشاد كردم خود را به خود ؛ چون در حالت حيرت و غفلت كه گم كرده بودم خود را ، هم از خود مىطلبيدم ؛ و حال آنكه هم نفس من بود كه در آن وقت ، دليل و مرشد من شد . « 1 »
با من ار مىروى به جستن او * دامن خويش را بگير به چنگ ( 41 الف )
كآنچه جستى درون جبّهء توست * خواهَش از روم جوى و خواه از زنگ
* * *
[ 524 ] و أستار لبس الحسّ لمّا « 2 » كشفتها * و كانت لها أسرار حكمي « 3 » أرخت
[ 525 ] رفعت حجاب النّفس عنها بكشفي ال * نّقاب ، و كانت عن سؤالي مجيبتي
[ 526 ] و كنت جلا مرآة ذاتي من صدا * صفاتي ، و منّي أحدقت « 4 » بأشعّتي
[ 527 ] و أشهدتني إيّاى إذ لا سواى في * وجودي « 5 » موجود فيقضي بزحمة
[ 528 ] و أسمعني « 6 » في ذكري اسمي ذاكري * و نفسي بنفى الحسّ أصغت و أسمت
[ 529 ] و عانقتني لا بالتزام جوارحي ال * جوانح ، لكنّي اعتنقت هويّتي
[ 530 ] و أوجدتني روحي ، و روح تنفّسي * يعطّر أنفاس العبير المفتّت
[ 531 ] و عن شرك وصف الحسّ كلّي منزّه * و فيّ ، و قد وحّدت ذاتي ، نزهتي
چون در اين حرمسراى حقيقت جمعيّتآيين ، پردههاى كثرت و استار حسّ ، از هم بگشودم - و حال آنكه اسرار حكمت من بود كه استار اختفا فروگذاشته بود و بر مقتضاى
آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً فَأَتْبَعَ سَبَباً
هر چيزى را در مرتبهء خويش قرار مىداد و به « 7 » ملابس خواصّ و احكام آن مرتبه مىپوشانيد تا فحواى
يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ
بر آن
هامش
( 1 ) . فر : مرشد مىشد ، بيت .
( 2 ) . تب : حتّى .
( 3 ) . در اصل : حكمي .
( 4 ) . ال : أحدقت .
( 5 ) . ال در حاشيه : شهودي .
( 6 ) . ال : أسمعني .
( 7 ) . ال ندارد .