درد پاره پاره شوى ؛ « 9 » « كاين كار دلست « 10 » بىجگر برنايد » .
[ 344 ] و اى بيمارى ! هيچ تقصير منماى ؛ و مگذار از تعيّن ظاهر من شمّهاى و رمقى كه موجب بقيّت عزّت و اثبات نسبت من گردد ؛ كه بىشكّى من از اين خوارى ابقاى خود عار مىدارم و ابا مىكنم از براى عزّ باقى و كرامت سرمدى عشق . « 11 »
گر بخششى دگر نكنى خون ما بريز * بارى بدين « 12 » بهانه به نامت سمر شويم
[ 345 ] و اى صحّت و سلامت ! بقيّهاى كه تو را با من بود از صحبت ، آخر شد ؛ چه ، وجود صحّت بدون محلّى مقوّم صورت نمىبندد ؛ پس وصل تو ، مردهء كوى عشق را در ميان زندگان حقيقى آن راه ، همچو هجران است . « 13 »
طبيبا درد عشقست اين و خوش مىآيدم مردن * رها كن درد من با من كه من درمان نمىخواهم
[ 346 ] و اى همگى آنچه از من گذاشته است بيمارى عشق ! و شمّهاى از نسب وهمى عدمى كه مانده ! كوس رحيل فروكوب ؛ چه ، در اين استخوانهاى پوسيده به چه مأوا كردهاى ؟ « 14 »
از ما چو آشنايان برداشتند دل را * اى جان زار مانده ببر تو هم گرانى « 15 »
[ 347 ] و اى آنچه شايد كه مخاطب شود از حقيقت من و در محلّ ندا درآيد ! بيا برو ؛ كه انس من از تو به دورى و وحشت است ؛ « با خيالش خلوتى دارم كه جان را بار نيست » .
جز خيالى ز تنم بيش نماندهست كنون * بلكه آن نيز خيالى « 16 » است كه مىپندارم « 17 »
و دعوا محبّكم يفوز بسقمه * طرس المحبّة بالسّقام معنون
* * *
[ 348 ] فكلّ الّذي ترضاه ، و الموت دونه * به أنا راض ، و الصّبابة أرضت
[ 349 ] و نفسي لم تجزع لإتلافها « 18 » أسى * و لو جزعت كانت بغيري تأسّت
هامش
( 9 ) . فر : + ع .
( 10 ) . نا : + و .
( 11 ) . تب فر : + بيت .
( 12 ) . فر : برين .
( 13 ) . تب فر : + بيت .
( 14 ) . تب : + بيت .
( 15 ) . تب نا : تو هم ببر گرانى .
( 16 ) . فر : خيال .
( 17 ) . فر : + شعر .
( 18 ) . ال : بإتلافها .