مطالب حقيقى و تهييج مادّهء شوق و قلق منتهجان مقاصد يقينى - كه گردن همّت ايشان از قلايد تقليدات فارغ و آزاد باشد - كرد ؛ يعنى « 1 »
تمسّك بأذيال الهوى و اخلع الحيا * و خلّ سبيل النّاسكين و إن جلّوا
و قل لقتيل الحبّ وفّيت حقّه * و للمدّعي هيهات ما الكحل « 2 » الكحل « 3 »
*
آن يار كه در صومعه جستى و نديدى * باشد كه توان يافت به ميخانه گذر كن
و الحالة هذه تسكينا لما أدهشهم من الشّطح و الإغراق ، و تطمينا لما أقلقهم من إثبات غريب مسلكه و بديع منهجه و نفى سائر الطّرق على الإطلاق ، به مطايبه و محاكات از احوال و اوضاع گذشته - كه در مبادى و مشارع آن اطوار رو نموده - تعبير مىكند ، « 3 »
با يار نو از غم كهن بايد گفت * با او به زبان او سخن بايد گفت
كه خوشترين چيزى كه در اين طريق به مذاق عيش من رسيده « 5 » و كام ذاكرهء من هنوز از آن ملتذّ است ، در مبادى احوال محبّت و مبتدا زمان عشق - كه مظهر و مطلع عجايب احوال و نوادر اوضاع است - آن بود كه :
[ 334 ] خود را به ظهور انشاد آن نوادر از روى طرب و شادمانى كه لازم ذاتى آن وقت است ، متحقّق يافتم ؛ و حال آنكه من در اخفاى آن معانى و ستر احوال و اوضاع آن مىكوشيدم ؛ و ليكن مقتضاى وقت مستدعى اظهار شد و زبان حال به تصريح آن مبادرت نمود « 6 » و « لسان الحال أفصح من لساني « 7 » » ؛ « رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ « 8 » درون » .
* * *
[ 335 ] بدت ، فرأيت الحزم في نقض « 9 » توبتي * و قام بها عند النّهى عذر محنتي
هامش
( 1 ) . فر : + شعر .
( 2 ) . در اصل : الكحل ؛ با توجّه به قافيهء شعر ، « الكحل » اسم مؤخّر براى ماى شبيه به ليس است ؛ در نتيجه « الكحل » خبر مقدم براى « ما » خواهد بود كه با تقدم خويش عمل آن را خنثى كرده است .
( 3 ) . تب : + بيت .
( 5 ) . فر : رسيد .
( 6 ) . فر : + ع .
( 7 ) . تب : + مصراع ؛ فر : + ع .
( 8 ) . تب : راز .
( 9 ) . ال : نقص ؛ فر : بعض .