مقتضاى عزّت است كه فحواى يرليغ همايون بدان ناطق گشته . « 1 »
سأحمل عنكم كلّ ما فيه كلفة * و أقنع منكم في الكرى به خيال
ليسلم ذاك الودّ بيني و بينكم * فلست على شىء سواه أبالي
و لهذا مىگويد كه عمّال قوا و متصرّفان مملكت وجود ، بر مقتضاى حكم وقت ، از جهت اخفاى اين سرّ و صيانت او از وصمت اظهار ، يكديگر را در غلط مىاندازند ؛ چنانچه قوّت ناطقه كه از اساطين ديوان اظهار است ، در اخفاى اين معنى ، دروغ را صدق لهجه مىداند . « 1 »
الصّدق أفضل ما نطقت به * و لربّما نفع الفتى كذبه
[ 132 ] و چون بديههء فكر - كه مشير نفس صاحب سرّ است و آن اوّل مراتب قوّت نظرى است و مسمّى به « عقل هيولانى » در عرف اهل نظر - ابا نمود از اظهار اين معنى بر قواى باطن ، هرآينه من نيز از رويّت - كه وزير و مشير عقل است و آن عبارت از ديگر مراتب قواى نظرى است - نگاه داشتم .
[ 133 ] و مبالغت نمودم در كتمان ؛ بهغايتى كه از قوّت حافظه غايب شد و فراموش گشت و به حكم تعانق اطراف و فحواى « الشّىء إذا جاوز حدّه انعكس « 3 » ضدّه » فراموش كردم پوشانيدن آن اسرار را ؛ و آشكارا « 4 » شد . « 5 » ( 18 ب )
درد پنهان فراقم ز تحمّل بگذشت * ورنه از دل نرسيدى به زبان « 6 » آوازم
*
عاقبت دودى به روزن بر شود * چند شايد « 7 » داشتن آتش نگاه
* * *
[ 134 ] فإن أجن في « 8 » غرس المنى ثمر العنا * فللّه نفس ، في مناها ، تعنّت
هامش
( 1 ) . تب : + بالعربية .
( 3 ) . مل : + إلى .
( 4 ) . تب : آشكار .
( 5 ) . تب فر : + بيت .
( 6 ) . تب : دهان .
( 7 ) . فر : بتوان .
( 8 ) . ال : من .