شد - هرآينه مقام ، مقتضى مسارّه باشد و آنكه بر ساير جوارح پوشيده ماند ، بتخصيص بر خواجهء عاقبتانديش عقل كه الحالة هذه در مقام رقابت و محلّ محافظت مملكت است از ورود احكام عشق .
و اعلام اين معنى مقصور و محصور باشد به سرّ وجودى كه از منهيان حضرت سلطنت پناه عشق است و از آن « 1 » خانوادهء حقايق مآب است . « 2 »
و لم أدر من يدري مكاني سوى الهوى * و كتمان أسراري و رعى ذمامي
[ 130 ] پس ، از هيبت احكام عزّت بترسيدم از سير آن حديث و اشاعت تمنّاى حبّ به ساير عمّال « 3 » قوا و اركان مملكت حقيقت من ؛ كه مبادا كه اظهار اين معنى بر قواى متصرّفه ، آتش شوق افروخته گرداند و موجب تصعيد ابخره گردد و مفضى به تناثر عبرات شود كه عبارت گهرنثار آن معرب باشد از اين سرّ خفى ، و ابانت اين امر مكنون كند . « 4 »
ترسم كه اشك بر « 5 » غم ما پرده در شود * وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
* * *
[ 131 ] يغالط بعضي عنه بعضي ، صيانة « 6 » * و ميني في إخفائه صدق لهجتي
[ 132 ] و لمّا أبت إظهاره لجوانحي * بديهة فكري ، صنته عن رويّتي
[ 133 ] و بالغت في كتمانه ، فنسيته * و أنسيت كتمي ما إلىّ « 7 » أسرّت
چون عساكر منصورهء عشق ، اطراف و اكناف مملكت حقيقت عاشق فروگرفتند و كوس عزّت فروكوفتند ، هرآينه حاكم وقت به اخفاى اين معنى از ساير عمّال و متصرّفان مملكت فرمان دهد ؛ چه ، ابهام اظهار اين معنى قبل از تسخير مملكت و استحكام رقيقهء مناسبت ، همچنانكه موجب تعويق است و مستدعى اثارت فتنه و تشويش « 8 » ، خلاف
هامش
( 1 ) . ال : اين .
( 2 ) . فر : + شعر .
( 3 ) . فر : اعمال .
( 4 ) . تب فر : + بيت .
( 5 ) . تب : در .
( 6 ) . فر : صبابة .
( 7 ) . ال : إليه .
( 8 ) . ال : + است .