[ 101 ] چون آن بارگاه عزّت پناه عشق است ، سعى در كوى توجّه او ، نه پايهء هر پاى « 1 » است و سوداى بازار او نه كار هر سرى ؛ « 2 » « پردلى مىبايد و مردانهاى » ، « هو الحبّ فاسلم بالحشا ما الهوى سهل » .
تا رقم نيستى و موت ارادى بر صحيفهء حال خويش نكشى ، رفع قضاى حاجت به مخدّرات « 3 » آن بارگاه نتوانى كرد ؛ پس تو مخيّر باشى بين الأمرين : يا اختيار موت يا ترك عشق . « 4 »
خونريز بود هميشه در كشور ما * جان عود بود هميشه در مجمر ما
دارى سر ما و گرنه دور از بر ما * ما دوست كشيم و تو ندارى سر ما
*
فمن لم يمت في حبّه لم يعش به * و دون اجتناء النّحل ما جنت النّحل
* * *
[ 102 ] فقلت لها : روحي لديك و قبضها * إليك ، و ما لي أن تكون بقبضتي
[ 103 ] و ما أنا بالشّاني الوفاة على الهوى * و شأني الوفا « 5 » تأبى سواه سجيّتي
چون عاشق را مخيّر گردانيد بين الموت و السّلو ، بر مقتضاى
قالوا فتسلّ « 6 » قلت لا يمكنني * قالوا فتموت يا فتى قلت أموت
به اختيار شقّ اوّل در صدد جواب مىآيد . « 7 »
دلم ز نرگس مستش امان نخواست به جان * چرا كه شيوهء آن ترك دل سيه دانست
و مىگويد : گفتم طلب موت از كسى كنند كه جان او در قبضهء اختيار و ارادت او باشد و حال آن است كه اگر جانى هست مرا ، بر توست و قبض آن ، چيزى « 8 » است كه تعلّق به « 9 » تو مىدارد كه معشوقى . من عاشقم ؛ مرا آن مكنت و رتبت از كجا كه روح من در قبضهء اختيار
هامش
( 1 ) . تب : پايى .
( 2 ) . تب : + مصرع ؛ فر : + ع .
( 3 ) . ال : مخدّرهء .
( 4 ) . تب : + رباعى ؛ فر : + بيت .
( 5 ) . ال : وفا .
( 6 ) . ال : فتسلت .
( 7 ) . تب فر : + بيت .
( 8 ) . ال : چيز .
( 9 ) . تب : بر .