تو در مقام خويشتن معذورى كه غلبهء امانى نفس توست كه تو را مغرور گردانيده . و غرور نفس از خواص اين مقام است . « 1 »
هر كه بازآيد ز در پندارم اوست * تشنه مسكين آب پندارد سراب « 2 »
* * *
[ 88 ] فقمت مقاما ، حطّ قدرك دونه * على قدم ، عن حظّها ما تخطّت
[ 89 ] و رمت مراما ، دونه كم تطاولت * بأعناقها ، قوم إليه ، فجذّت
حاصل آنكه وفور امانى نفس و غرورى كه انگيخته ، تو را در مقامى داشته كه پايهء قدر تو در منزلت عشق ، خيلى دون آن است ؛ چه ، اقامت تو در اين مقام به پايى است كه از مستقرّ حظوظ خويش يك گام برنگرفته و در راه بازندگى قدمى نرفته . « 3 »
دو قدم بيش نيست راه ولى * تو در اوّل قدم همىمانى
[ 89 ] و مع هذا دست طلب در دامن مطلوبى زدهاى كه پيش كرياس بارگاه عزّت او بسى گردن طمع دراز كردند و به دستاويز علم و عمل تقرّب جستند و بعد از آن ، به غير از تيغ جبّارى از استادگان آن حضرت ، كسى بدان گردنها سر التفات فرونياورد . « 3 »
آلوده نشد هيچ گهى دامن نازش * زان خون عزيزان كه به زير قدمش رفت
* * *
[ 90 ] أتيت بيوتا لم تنل من ظهورها * و أبوابها عن قرع مثلك سدّت
[ 91 ] و بين يدى نجواك قدّمت زخرفا * تروم به عزّا ، مراميه عزّت
يعنى تا دربند احتظاى نفس خويش ماندهاى و اعداد اسباب وصال - چون علم و عمل و مجاهدت و غيره از اكتساب اوصاف وجودى و انتساب نفس خويش بدان - با حيلولت حجب ، توقّع وصول دارى و از پشت خانه طمع دخول . چه ، تا بر مقتضاى فحواى
وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها
از ساير اسباب و آلات قطع نكنى و به خرابات فناى حقيقى و عدم اصلى نرسى
هامش
( 1 ) . فر : + بيت .
( 2 ) . تب بيت را ندارد .
( 3 ) . تب فر : + بيت .