تو كه معشوقى ؛ چه ، مرا از آن خشم و خوارى ايشان هيچ گزندى نيست ؛ چون كرام عشيرت من كه فحواى فرمودهء « 1 »
وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً
شعار روزگار دارند ، يعنى بزرگان قبيلهء عشق كه سرهنگان قمارخانهء ملامت و پيشوايان كوى كمزنىاند ، از من خرسند و خشنودند . « 2 »
پشمينهپوش صومعه گر نام ما نبرد * از دُردنوش ميكده ناموس ما شنو
[ 81 ] چه ، اگر چنانچه زهّاد و عبّاد را بعضى از اوصاف جمال و لطائف الطاف مرغوبه - كه منسوب به حضرت توست و نزديك توست مثل نعيم بهشت و لقاى موعود - در فتنه انداخته است تا ترك حظوظ عاجل بدان كردهاند ، مرا كه عاشقم ، چون هر چه هست از تو مىبينم ، همه موضع فتنهء من است ؛ چه روابط لطائف جمالى « 3 » و چه حواجز قهرى و جلالى . « 4 »
مراد خسرو از شيرين كنارى بود و آغوشى * محبّت كار فرهادست و كوه بيستون كندن
در عبارت « لديك » و « منك » نكتهاى هست . غافل نگذرد !
* * *
[ 82 ] و ما احترت « 5 » حتّى اخترت حبّيك مذهبا * فوا حيرتا « 6 » ، لو لم تكن فيك حيرتي « 7 »
تا غايت ، به حكايت اطوار گذشته و آينده و هر گونه شطحيّات ، چنانچه مقتضاى حكم وقت است ، مشغول بود و در اين بيت ، بيان حال خويش مىكند و تعبير از مستقرّ وقت خود « 8 » و مىگويد : تا از سر اختيار و طوع و رغبت خويش ، عشق تو را مذهب و كيش نساختم ، در بوادى حيرت سرگردان نشدم و از هرگونه سرگردانيهاى مختلف نياسودم ؛ كه اگر آن سرگردانى نبودى ، اى بسا سرگردانيهاى مختلف كه خواستم كشيدن . « 9 »
دانى سر و سامان ز كه بايد طلبيدن ؟ * زان شيفته كو بىسر و سامان تو باشد
هامش
( 1 ) . تب ندارد .
( 2 ) . تب فر : + بيت .
( 3 ) . ال : جمال .
( 4 ) . تب فر : بيت .
( 5 ) . تب : اخترت .
( 6 ) . ال : حيرتى .
( 7 ) . ال : خيرتى .
( 8 ) . تب : + مىكند .
( 9 ) . تب فر : + بيت .