آن ، بىآنكه قطع رابطهء جاه و تعلّق به ايشان كرده « 1 » . كى ميسّرت گردد ؟ « 2 »
شاهد خلوت ما روى به كس ننمايد * مگر آن دم كه حريف از همه بيزار آيد
[ 93 ] بلى اگر تو به حكم فرمودهء « 3 » « رحم الله امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره » پاى تسليم و ارادت از گليم مرتبه و قدر خويشتن بيرون نكشى و در خرابات عدم خويش مستريح بنشينى و با من به منزلهء نقطهء « با » باشى در فروتنى و نيستى و كسر ناموس و نام و عدم اضافت نسبتى و فعلى به خويش ، بلكه در اسقاط وجود خويش جزم باشى و ضمّ آن تعيّن « با » نصب العين تو گردد ، هرآينه مستحقّ فتح گردى و رفع علم دولت تو به جايى رسد كه به جرّثقيل حيلت بدانجا نتوان رسيد . « 4 »
اى بيضهء مرغ لامكانى كه تويى * وى « 5 » دانهء دام كن فكانى كه تويى
چون بيضه اگر به مرغ تسليم شوى * آن مرغ شوى كه هم تو دانى كه تويى
[ 94 ] و اين فروتنى و نيستى تو به حيثيّتى مىبايد كه « 6 » برسد كه آنچه اسباب استعداد دانستهاى و معدّ داشتهاى « 7 » از براى تقرب به جناب عشق و تزوّد اين راه ، بر مقتضاى فرمودهء
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى
دست اختيار از همه پاك شسته ، رشتهء اميد را « 8 » از آنها تمام قطع كنى ؛ بلكه يقين دانى كه آنها همه سدّ راه تواند و موجب انهماك در دركات بعد ؛ چه ، اگر نه به حكم « بالباء ظهر الوجود و بالنّقطة تميّز العابد عن المعبود » عين عبد كه عبارت از نقطهء « با » است ، به احاطت و جامعيّت برزخيّت « 8 » او سر اذعان و انخفاض ننهد و دعوى آن كند كه احاطيت مرتبهء بائيّت - كه وجود امكانى است - مراست ، هرآينه در عين بعد و حرمان افتد . هش دار كه ذوق ادراك اين نكته « 8 » از نشوهء قدح حدق و ظروف حروف مىشود « 11 » ؛ « يك نكته ازين دفتر گفتيم و همين باشد » . « 12 »
هامش
( 1 ) . تب : كردهاى .
( 2 ) . تب فر : + بيت .
( 3 ) . تب در حاشيه : حديث .
( 4 ) . ال تب فر : + بيت .
( 5 ) . تب : وين .
( 6 ) . چنين است در اصل .
( 7 ) . ال مل : داشته .
( 8 ) . تب ندارد .
( 11 ) . تب : + مصرع ؛ فر : + ع .
( 12 ) . تب فر : + بيت .