گر دنيا و آخرت بيارند « 1 » * كين « 2 » هر دو بگير و دوست بگذار
ما يوسف خود نمىفروشيم * تو سيم سياه خود نگهدار
[ 63 ] چه جاى آن ، كه اگر اين نفس من از حضرت تو دور كرده شود به منع و هجر و اظهار دشمنى و ابانت عدم مناسبت - كه موجب قطع رقيقهء رجا و طمع است - هرگز به حكم حرّيّت مذكور از دوستى خالى نشود و او را رها نكند . « 3 »
به تيغم ار بزنى بىدريغ و برگردى * چو روى باز كنى دوستى ز سر گيرم « 4 »
*
جوروا و صدّوا و اهجروا مضناكم * و تباعدوا ما شئتم و تجنّبوا
فالجور عدل منكم و صدودكم * وصل و بعدكم لدىّ تقرّب
* * *
[ 64 ] و عن مذهبي في الحبّ ما لي مذهب * و إن ملت يوما عنه فارقت ملّتي
[ 65 ] و لو خطرت لي ، في سواك إرادة * على خاطري سهوا ، قضيت بردّتي
[ 66 ] لك الحكم في أمري ، فما شئت فاصنعي * فلم تك إلّا فيك لا عنك رغبتي
مقتضاى حرّيّت نفس ، آن است كه از مذهب محبّت و شريعت عشقبازى تجاوز ننمايد . « 5 »
حسنست قبلهء من ، عشقست كيش و دينم « 6 » * اكنون چنين نگشتم تا بودهام چنينم
و لهذا مىگويد : از مذهبى كه مرا در عشق ، ثابت و متحقّق است ، به هيچ گونه راه گريز ندارم « 7 » ؛ « به كجا رود كبوتر كه اسير باز باشد » . و اگر روزى از اين مذهب ميل كنم ، از ملّت خويش مرتدّ شده « 8 » باشم . « 9 »
مرتد گردم اگر ز تو برگردم * اى جان و « 10 » جهان تو كفر و اسلام منى
هامش
( 1 ) . فر : دهندم .
( 2 ) . تب : كاى .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . تب : + بالعربيّه .
( 5 ) . در اصل : ننمايند ؛ تب : + بيت .
( 6 ) . تب : دين و كيشم .
( 7 ) . تب : + مصرع .
( 8 ) . تب ندارد .
( 9 ) . تب فر : + بيت .
( 10 ) . تب ندارد .