تراكم نكبات هايله و تصادم بليّات قاتله كه عرار و رند شاهراه نجد عشقند ، روى مرا نگردانيدند از اين راه . « 1 »
مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برتابد * خسك در راه مشتاقان بساط پرنيان باشد
[ 54 ] و اين اذعان من و كشيدن بار مشاقّ و احتمال مضارّ آن ، نه آن تحمّل است كه مقتضاى رعونت و رؤيت « 2 » قوم باشد كه بدان مدح من كنند يا حمد مهر ورزيدن من ؛
[ 55 ] بلكه حكم سلطان حسن بود كه كوس دعوت عام بر بام دولتخانهء
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ
فروكوفته و ظاهر و باطن اهل دل را فروگرفته ، كه باعث بر احتمال آنچه گفتم و ماوراى آن كه نطاق نطق به احاطت تعبير آن وافى نيست ، شد . « 3 »
گر مدّعيان نقش بخوانند پرى را * دانند كه ديوانه چرا جامه دريدهست
*
و إذا الحسن بدا فاسجد له * فسجود الشّكر فرض يا أخى
هذه أنوار ليلى قد بدت * فلسلب الرّوح يا صاح تهى
* * *
[ 56 ] و ما هو إلّا أن ظهرت لناظري * بأكمل أوصاف ، على الحسن أربت
[ 57 ] فخلّيت لي البلوى ، فخلّيت بينها * و بيني ، فكانت منك أجمل زينة
هر چند صلاى دعوت حسن ، عام بود ، ليك موجب خصوصيت ابتلاى من از همگنان ، آن شد كه ظهور تو بر ديدهء من به اتمّ وجوه و اكمل اوصاف نمود ؛ يعنى لطائف كمال معشوقى را علاوهء محاسن جمال ساخته ، بزم جمعيّت حسن را به اقداح ناز و شيوهء نشوات « 4 » آثار مزيّن گردانيدى ؛ چنانچه در مقدّمه معلوم شد و مبيّن ، كه يك رقم از جريدهء كمال حسن ناقص افتاده كه آن به نظر عاشق تمام مىشود و جمال معشوقى بدان منوط است . « 5 »
هامش
( 1 ) . تب فر : + بيت .
( 2 ) . تب : رويت و رعونت .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . ال : نشأت .
( 5 ) . فر : + بيت .