رقيقه گردد - نشده باشد ، هرآينه احكام آن رقيقه ، نافذ ماند و مؤدّاى حال ، فحواى گفتهء مجنون گردد : « 1 »
يا حبّ ليلى في يديك زمامي * و إليك مرقى همّتي و مرامي
ليكن اينجا اين قدر مىتوان گفتن كه فحواى دعويى « 2 » كه مقسم عليه است ، اقتضاى آن مىكند كه قصاراى همّت و نهمت او نفس حبّ است نه خصوصيّت محبوب ؛ چنانچه مؤدّاى « و لو أبعدت » از آن تعبير كرده . و جواب قسم « لأنت منى قلبي » است كه مشعر است بدان كه ملحوظ نظر او هنوز « 3 » محبوب است و اين از آن طور بسى متنزّل است ؛ و جوابش آن است كه حكم اوّل ، مجرّد دعويى بود كه از لوازم ( 13 ب ) سكرى مىباشد كه در حين انبساط محبوب طارى شود و الّا عاشق هنوز احكام مرتبهء اوّل تمام نسپرده و اين از احكام مرتبهء اخير « 4 » است و ليكن چون « اهليّت » در عرف ايشان آن است كه حكم بر اشيا ، به اعتبار ما يؤول توانند كرد و از دريچهء ذوق ، آنچه هنوز در پردهء قوّت باشد ، توانند ديد ، چنانچه مولانا جلال الدين « 5 » گويد : « 6 »
در غوره ببين مل را ، در غنچه ببين گل را * در جزو ببين كل را ، كاين باشد اهليّت
از اين جهت است كه حكم عشق ، او را بدين شطح داشت . و در حين قسم ، چون نوع افاقتى شده او را از آن سكر شطحانگيز « 7 » ، هرآينه در جواب قسم از بيان واقع تعبير نموده و افصاح به مرتبهء خويشتن كرد در عشق .
* * *
[ 68 ] و أخذك ميثاق الولا حيث لم أبن * بمظهر لبس النّفس ، في فىء طينتي
[ 69 ] و سابق عهد لم يحل مذ عهدته * و لا حق عقد جلّ عن حلّ فترة « 8 »
در اين قسميّه ، التزام آن نموده كه متعرّض معنيى شود در قسم كه دخل داشته باشد در اثبات مقسم عليه عقلا ؛ چنانچه از بيت اوّل مفهوم است . امّا در آنجا به رقيقهء مطلق
هامش
( 1 ) . تب : + عربيّه .
( 2 ) . تب : دعوى .
( 3 ) . فر ندارد .
( 4 ) . تب : از مرتبهء احكام اخير .
( 5 ) . فر : + رومى .
( 6 ) . فر : + بيت .
( 7 ) . فر : سكر شطح .
( 8 ) . نسخه بدل ال در حاشيه : عقد لم يحلّ بفترة .