از براى عاشقست اين چشم و روى و غنج و ناز * خواجه بهر مشترى جوهر به بازار آورد
[ 57 ] پس چون اين دقيقه ملحوظ نظر عاشق گشت ، همه تلخيهاى اين راه در مذاق عيش او شيرين گردانيده و ساير بليّات و محن بر نظر همّت او به زيور قبول آراسته كرده « 1 » خود از ميانهء عاشق و بليّات كران گرفت و ايشان را به هم رها كرد . و اين بلا « 2 » در مجلاى « 3 »
محبت نيكوترين زينت « 4 » است محبوب را . « 5 »
بلاى عشق عظيمست و لاابالى را * كه دل به عشق نهاد « 6 » از بلا چه غم دارد ؟
هزار دشمن اگر در قفاست عارف را * چو روى خوب تو ديد از قفا چه غم دارد ؟
* * *
[ 58 ] و من يتحرّش بالجمال ، إلى الرّدى * أرى نفسه من أنفس العيش ردّت
[ 59 ] و نفس ترى في الحبّ أن لا ترى عنا * متى ما تصدّت للصّبابة صدّت
[ 60 ] و ما ظفرت بالودّ روح مراحة * و لا بالولا نفس صفا العيش ودّت
[ 61 ] و أين الصّفا ؟ هيهات من عيش عاشق * و جنّة عدن بالمكاره حفّت
هر كه در چنگال شهباز جمال گرفتار شد ، بىشك از ساير لذّات نفسانى و حظوظ جسمانى كه غذاى نفس بدان است و بقاى او از آن ، به سوى هلاكت اصلى خويش باز گردد . « 7 »
گر عاشقى اندهكش هجران مىباش * با درد به انتظار درمان مىباش
خون مىخور و همچو غنچه در دل مىگير * جان مىده و همچو شمع خندان مىباش
[ 59 ] چه ، هر نفسى كه گمان برد كه در عشق ، بلا و عنا نبيند ، چندانكه متصدّى سلوك جادهء صبابت گردد ، بجز صدّ و منع نصيب او نگردد . « 8 »
ميسّرش نشود عشق يار آتش روى * مگر كسى كه چو پروانه سوزد و سازد
[ 60 ] بلكه هر روحى نيز كه در چهار بالش استراحت آسوده باشد ، هرگز به مقاصد
هامش
( 1 ) . فر : + معشوق .
( 2 ) . فر ندارد .
( 3 ) . فر : تجلّى .
( 4 ) . فر : زينتى .
( 5 ) . تب فر : + بيت .
( 6 ) . تب : كه دل نهاد به عشق .
( 7 ) . ال تب فر : + بيت .
( 8 ) . تب : + بيت .