حبّ سوگند خورد « 1 » كه مشوب نبود به احكام تعيّن اصلا ، و در اينجا به همان رقيقه ، ليكن به اعتبار مسابقت معشوق در اخذ آن رقيقه و خصوصيّت نسبت او بدان اوّلا ؛ يعنى سوگند مىخورم به گرفتن تو اوّلا زمام مواثيق محبّت و ولا را به حكم فرمودهء
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ
« 2 » « كاوّل ز تو خاست آشنايى نه زمن » ، در سايهء شجرهء طينت انسانى ، كه ساير اسماء بر مقتضاى
إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ
رقايق معاهدت مىپيوستند ، تو اوّلا به من ميثاق محبت اصلى را گرفتى پيشتر از آنكه من به مظهر عالم ارواح در تنوّعات لبس نفس - كه اوّل مراتب تعيّنات است - ظاهر گردم ؛ « 3 »
پيش از آب و گل من در دل من مهر تو بود * با خود آوردم از آنجا نه به خود بربستم
[ 69 ] و ديگر ، در مراتب تعينات به همان رقيقه سوگند مىخورم كه به صورت معاهدت ظاهر شده در موطن الست كه از زمان ارتباط آن باز از شوايب انحلال و انخرام منزّه و مبرّا بوده .
و ديگر ، سوگند مىخورم به « لاحق عقد » ى كه در اين نشأت جامعيّت شده به حكم قاضى عشق در محكمهء شعور به شهادت مشاعر در صفقهء ايجاب و قبول « ما تعارف منها ائتلف . » و چون تأسيس قواعد اين عقد به اصول راسخهء ثابتهء مذكور ، مستحكم است ، نقايض « 4 » فترت و انحلال پيرامون جلال او نتواند گشت . « 5 »
به قيامت برم آن عهد كه بستم با تو * تا در آن روز نگويى كه وفاييت نبود
* * *
[ 70 ] و مطلع أنوار بطلعتك الّتي * لبهجتها ، كلّ البدور استسرّت
[ 71 ] و وصف كمال فيك ، أحسن صورة * و أقومها في الخلق منه استمدّت
[ 72 ] و نعت جلال منك ، يعذب دونه * عذابي ، و يحلو عنده لي قتلتي
[ 73 ] و سرّ جمال عنك ، كلّ ملاحة * به ظهرت في العالمين ، و تمّت
تا غايت ، به وثاقت رقايق اخلاص و رسوخ نسبت عاشق سوگند مىخورد و مبدأ
هامش
( 1 ) . تب : خورده .
( 2 ) . تب : + مصرع ؛ فر : + ع .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . ال تب : نقايص .
( 5 ) . تب فر : + بيت .