ميّت نبودى . و از اين سياق معلوم مىشود كه تعيّنى كه بدان متعلّق رؤيت بصرى باشد ، نمانده است مطلقا . « 1 »
خفيت ضنى حتّى لقد ضلّ عائدي * و كيف يرى العوّاد من لا له ظلّ « 2 »
*
گر به پرسيدنم آيى چو تنم هيچ نماند * مشكلم مىشود اين نكته كه چونم بينى
از فحواى عنوانشان تمامى كارزار اوّل عشق كه رفع احكام تعيّن عاشق است ، معلوم شد .
* * *
[ 40 ] و منذ عفى رسمي وهمت وهمت في * وجودي فلم تظفر بكوني فكرتي
از آنگاه كه از زخم تيغ « 3 » بىدريغ معشوق ، رسوم غيريّت ( 11 ب ) و ما به الامتياز عاشقى من ممحوّ شد و در بيابان حيرت و هيمان سرگشته ماندم ، « 4 »
غمش بود و من گم شدم در دل خود * كه همراه غولى به ويرانه بودم
در وجود خويش به و هم افتادم و زمام حكومتش به دست قوّت واهمه افتاد ؛ چه ، آنچه موجب علم و ظنّ به تمييز وجود او بود ، مرتفع گشت . هرآينه حكم قوّت متفكّره كه به وسيلهء موادّ معلوم ، بر مطالب ظفر مىيابد ، از درجهء اعتبار معزول باشد . « 5 »
جايى كه عشق دست تطاول دراز كرد * معلوم شد كه عقل ندارد كفايتى
پس والى وهم كه يكى از اساطين امراى دولت عشق است ، در اين مرتبه حاكم گردد ضرورتا . « 6 »
بشكست قلب دل را صف كافران غمزه * حشر خرد برون شد كه به هيچ كار نامد
* * *
هامش
( 1 ) . تب : + شعر .
( 2 ) . تب فر : + بيت .
( 3 ) . ال ندارد .
( 4 ) . نسخه بدل مب در حاشيه و در بالاى كلمهء ماندم : افتادم ؛ ال : هيمان افتادم ؛ تب : سرگشته شدهام بيت ؛ فر :
هيمان افتادم سرگشته ماندم بيت .
( 5 ) . ال تب فر : + بيت .
( 6 ) . فر : + بيت .