و چون حكايت شدّت حال ، البتّه مؤذن باشد به اظهار ملال ، و آن خلاف مقتضاى « 1 » وقت است « 2 » « گله از تو حاش للّه نكنند و خود نباشد » ، مىخواهد كه سخن را مشحون به تمهيد معذرتى گرداند . يعنى تعبير از شدّت حالى كه در اطوار عشق ، طارى « 3 » شده ، نه از روى ملالت است و سر سآمت كه موجب آن اضطراب باطن مىباشد ؛ بلكه از روى تنفيس « 4 » كربت و تنشيط « 5 » وقت است كه اگر نه عاشق گاهگاهى نفثةالمصدورى كردى در حين طلوع كوكب وصال يا المام طلايع خيال ، و بدان سدّ رمقى كسب نمودى ، از هجوم عوادى فراق ، بنيان وجودش منقلع گشتى . « 6 »
لعلّك تصغي ساعة و أقول * لقد غاب واش في الهوى و عذول « 7 »
*
اى در دل هر كسى ز مهرت تابى * وى از تو تضرّعى به هر محرابى
جاويد شبى بايد و خوش مهتابى * تا با تو غم تو گويم « 8 » از هر بابى
[ 43 ] چه ، اظهار تجلّد نمودن و كتمان ضعف كردن ، وقتى در گنجد كه مشارب صافى وقت از كدورت اعدا و رقبا رايق نباشد ؛ كه با محبوب به غير از شوافع عجز و استكانت ، به هر چه توسّل جويى ، به سمت قبح موسوم باشد . « 9 »
همه را مايهاى و عاشق را * مايه عجزست و پايه مسكينى
* * *
[ 44 ] و يمنعني شكواى حسن تصبّري * و لو أشك ما بي للأعادي لأشكت
[ 45 ] و عقبى اصطباري في هواك حميدة * عليك ، و لكن عنك غير حميدة
و حال آنكه خود منع مىكند مرا از اظهار شكايت ، قايد صبر كه بر مقتضاى
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ
يار غار مجاوران بيت الأحزان هجران است و نمىگذارد كه شدّت حال خود بر
هامش
( 1 ) . ال فر مل : مقتضى ؛ تب : اقتضاى .
( 2 ) . فر : + ع .
( 3 ) . تب : جارى .
( 4 ) . حاشيهء مب : تنفيس « غم وابردن » ( كنز ) .
( 5 ) . مب در زير اين كلمه با خط و مركب متفاوت : نشاط .
( 6 ) . تب : + عربيّه ؛ فر : + شعر .
( 7 ) . تب فر : + بيت .
( 8 ) . ال : تا با تو كنم حكايت .
( 9 ) . تب فر : + بيت .