شروع در مقتضاى وقت مىكند . و چون قطع شمشير اوّل عشق را قابل شد و به فنايى كه بر او مترتّب است ، مطلقا متحقّق شده مستعدّ اشراق آفتاب وصال - كه افناى بقاياى ظلّيّت وجود او مىكند - گشت ، هرآينه از اين معنى تعبير مىكند كه در ميان غياهب دياجير فراق ، و شوارق آفتاب گدازندهء وصال فانى شدم ؛ چه ، نه در وقت اعراض و ادبار ، در ظلمتآباد هجرانم قرار مىدهد و نه در حين اقبال و حضور ، از خوان وصال متمتّع مىتوانم گشت . « 1 »
روز وصلم قرار ديدن نيست * شب هجرانم آرميدن نيست « 2 »
*
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق * ساكن شود بديدم و مشتاقتر شدم
*
نه اگر همىنشينم نظرى كند به رحمت * نه اگر همىگريزم دگرى پناه دارم
* * *
[ 33 ] فلو لفنائي من فنائك ردّ لي * فؤادي لم يرغب إلى دار غربة
اين شروع است در مقام مخاطبت ؛ يعنى دل من چنان فروگرفته است كوى محبوب را - با وجود تصادم نصال احوال مهلكه و ترادف سهام احكام مفنيه - كه اگر از براى تدارك « 3 » ( 11 الف ) فناى او ، پروانهء استرداد دل به طرف عاشق حاصل شود ، هيچ رغبت به غربت ننمايد و ميل به طرف تعيّن عاشق اصلا نكند « 4 » و فحواى « [ و ] أظنّها نسيت عهودا بالحمى » صورت حال خود داند . « 5 »
ذرّهء خاكم و در كوى توام وقت خوشست * ترسم اى دوست كه بادى ببرد از را هم « 6 »
*
دل رفت در پهلوى او ، گفت آنِ اويم آنِ او * گر زانكه اين دل زانِ او ، آخر از آنِ من كجا ؟
* * *
هامش
( 1 ) . تب : + بيت .
( 2 ) . تب ، بيت مزبور را ندارد .
( 3 ) . ال : + احكام .
( 4 ) . تب : مكند .
( 5 ) . تب فر : + بيت .
( 6 ) . تب : ببرد بنيادم .