دارو سبب درد شد اينجا چه اميدست * زائل شدن عارضه و صحّت بيمار
* * *
[ 37 ] و بالي أبلى من ثياب تجلّدي * بل الذّات في الإعدام نيطت بلذّتي
همچنانكه از استيلاى عوادى اسقام ، شفاى ظاهر اجسام مقطوع الطمع گشته ، چنانچه « 1 » حكم تعيّن به فناى مطلق رفته ، همچنين در طرف باطن نيز مىگويد : شكستگى دلم و اندكاك جبل تعيّن او به غايتى رسيده كه از جامههاى صبر و تجلّدم پارهتر و از ملابس تسلّى و تمكّنم ريزهتر شده ؛ « 2 »
شكستهدلتر از آن ساغر بلورينم * كه در ميانهء خارا كنى ز دست رها
چه ، مادام كه وصلهاى از جامهء صبر درست مانده باشد ، كى در مقام مخاطبت با محبوب ، به امثال اين عجز و استكانت اقدام خواهد نمود ؟ « 2 »
تا قوّت صبر بود كرديم * ديگر چه كنيم اگر نباشد ؟
بلكه كار من در استيلاى سلطان درد به جايى رسيده كه ذات من در تعلّق به اعدام و افناى خويش به حكم « عذّبوا فالعذاب في الحبّ عذب » لذّت مىيابد . « عاشقم بر تو ز عاشق كشتنت » .
* * *
[ 38 ] فلو كوشف العوّاد بي و تحقّقوا * من اللّوح ما منّي الصّبابة أبقت
[ 39 ] لما شاهدت منّي بصائرهم سوى * تخلّل روح بين أثواب ميّت
مىگويد : شدّت تباريح درد و نكايت « 4 » احكام تعيّن و ما به الامتياز ، مرا بهغايتى گداخته و نيست گردانيده كه اگر عوّاد را مقام مكاشفه بودى و از لوح محفوظ كه خزانهء مثل معلومات است ، بقيّة السيفى كه بازمانده است از من و از صدمات شمشير عشق جسته ، به ديدهء تحقّق ادراك كردندى ،
[ 39 ] آنچه مشاهد « 5 » بصاير ايشان شدى از تعيّن من ، بجز تخلّل روح در ميان اثواب
هامش
( 1 ) . تب : چنان كه .
( 2 ) . تب : + بيت .
( 4 ) . فر : نكابت .
( 5 ) . فر : مشاهدهء .