در تيقّن ساير محسوسات و مبادرت بر استحصال آن از او متخلّف نه ؛ چنانچه به دو از ديدن چشم مستغنى گشته ، حديث « 1 » « خذ ما تراه و دع شيئا سمعت به » گوش نمىكند و مصدوقهء « 1 » « العين صادقة و السّمع كذّاب » را دروغ مىداند .
[ 24 ] بعد از آن ، به زبان افشا و اظهار ، همه قبيلهء عشق و حىّ محبّت را از اين معنى خبر داد و ايشان را از سرّ كار من بياگاهانيد ؛ « 3 »
عشق ورزيدم و عقلم به ملامت برخاست * هر كه عاشق شد ازو حكم « 4 » سلامت برخاست
چه ، عقل به واسطهء اتّحاد مذكور ، از اهل خبرت شده بود ؛ چنانچه ابيات آينده اداى آن مىكند . « 5 »
از عقل در عذابم و او خود ز خانه است * غم را كه راه داد و بلا را كه خوانده است « 6 »
* * *
[ 25 ] كأنّ الكرام الكاتبين تنزّلوا * على قلبه وحيا بما في صحيفتي
[ 26 ] و ما كان يدري ما أجنّ و ما الّذي * حشاى من السّر المصون أكنّت
[ 27 ] فكشف حجاب الجسم أبرز سرّ ما * به كان مستورا له ، عن سريرتي ( 10 ب )
يعنى احاطت مراقب به معلومات چنان بود كه گويا كرام الكاتبين حافظه و ذاكره - كه خزانهء جواهر صور و معانىاند - به دل او ساير جزئيات و كلّيّات - كه مضمون صحيفهء علم است - فروآوردند ؛
[ 26 ] چه ، عقل هر چند پيرى فرهنگ « 7 » است ، فامّا از آن نبود كه از مكنونات ضماير عشّاق ، رمزى معلوم كند يا از اسرار صحايف عشق ، سبقى فهم « 8 » تواند كرد ؛ چون نشأة « 9 » قدسى شعار او را جز بر اوصاف تنزيهى اطّلاع نيست . « 10 »
عقل در كوى عشق پى نبرد * تو ازين كور چشم چشم مدار
هامش
( 1 ) . ال : + ع .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . ال : راه .
( 5 ) . تب : + بيت .
( 6 ) . ال اين بيت را ندارد .
( 7 ) . ال : با فرهنگ .
( 8 ) . ال : اسرار سبق عشق فهمى .
( 9 ) . مل : منشأ .
( 10 ) . ال تب فر : + بيت .