صورت غيرت و تغابن را از الواح احوال او منمحى گردانيد . « 1 »
ما في محبّتها ضدّ أضيق به * هي المدام و كلّ النّاس ندماني
و از ميامن ظهور انوار اين جمعيّت بود كه صناديد اعيان عالم ، نزد خدمتش به سجدهء خشوع و خضوع پيش آمدند « 2 » .
سالها سجدهء صاحبنظران خواهد بود * بر زمينى كه نشان كف پاى تو بود
و هم از اينجا بود كه آنكه سالها داغ خصوصيّت عاشقى بر چهرهء اوضاع و احوال خويشتن كشيده داشت ، چون مشاهدهء اين معنى كرد ، آتش غيرتش بالا گرفت و از سجدهء آن صورت ابا نمود و خود را أبد الآبدين هدف تير خذلان و نشانهء طعان لعان ساخت ، تا به حدّى كه ساز عيشش در وقت نواختن بسيط مراد ، همه بر اين اصول راست آيد كه « 3 »
وصل خاصان راست من زيشان نيم اى بخت بد * بهر من اندازهء ادبار من كارى ببين
حاضر وقت باش كه « 4 » « عشق ازين بسيار كردهست و كند » .
وصل سيزدهم [ نبوّت ، كمال عبوديت ؛ ولايت ، كمال محبّت ]
و هم در اين نشأت جمعيت شعار انسانى ، چون آستين خلعت ظهور او به علم احاطت و طراز اطلاق ، مطرّز و محلّاست ، آن خصوصيّت مذكوره به صورت عبوديّت مطلقه ظاهر گشت و لهذا منشور نوازش « 5 » او به عنوان
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ
موشّح گردانيده .
هيچ آفريده نباشد ، حتّى الجمادات ، كه از بنى نوع انسانى ، من حيث الطبيعه ، صنفى او را به تلقّى عبوديّت در مقام خشوع و خضوع ، استادگى ننموده باشند كه « تعس عبد الدّينار و تعس عبد الدّرهم « 6 » » . پس طايفهاى كه از خواب گران طبيعت ، به آواز طبل باز « 7 »
هامش
( 1 ) . ال فر : + شعر ؛ مل : + نظم .
( 2 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 3 ) . فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 4 ) . فر مل : + ع .
( 5 ) . فر ندارد .
( 6 ) . حاشيه مب به خط نورى : تعس « هلاك كردن » و « به روى افتادن » ( صراح ) ؛ انسب به مقام ، معنى دوم است كه اشارت به سجود باشد .
( 7 ) . فر ندارد .