آتش آهنگ را در حركت آورده ، اسپ جفا را تنگ بر كشيد و شمشير جبّارى از نيام قهّارى كشيدن گرفته ، روى جلال و جبروت سوى حقيقت عاشق نهاد « 1 »
تا چنانش به خود كند مشغول * كه به معشوق هم نپردازد
و به « 2 » تيغ بىدريغ وحدت ، نام و نشان اثنينيّت را قطع و محو كرد « 3 » .
تا ز خود بشنود نه از من و تو * لِمَن المُلك واحد القهّار
فىالجمله ، به يك كرشمهء ديگر در آن ديار ، از اغيار ، ديّار نگذاشت ؛ « جز درد يار ما مطلب در ديار ما »
هرآينه بجز آوازهء « 4 » « ليس في الدّار غيرنا ديّار » حرمسراى حقيقت عاشق ، هيچ صدا نداد و به غير از فحواى « 5 » « حاشاى حاشاى من إثبات اثنين » بر صحيفهء حال او لايح نگشت ؛
فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
« 5 »
كثرت نفسى براى آن بود * تا وحدت از او شود پديدار
وصل يازدهم [ غيرت عاشق حتّى بر خود ]
از مؤدّاى وصول سالفه ، مفهوم و مبيّن گشت كه خصوصيّت عاشقى اقتضاى وحدت و اطلاق مىكند و مبدأ تعيّن عاشق ، طرف بطون و خفاست . هرآينه مورد انوار ادراك او و مبلغ وصول اشعّهء شعور و اشعارش ، از اين حيثيّت ، جز جهت تعزّز و تمنّع معشوقى « 7 » نتواند بود . از اينجاست كه صاحب سوانح گويد كه عاشق معشوق را از خودى خود خودتر است و از براى اين است كه بر او از ديدار او غيرت برد ؛ چنان كه گفته است « 8 » :
يا رب بستان داد من از جان سكندر * كو آينهاى ساخت كه در وى نگرى تو
و لهذا غذاى حقيقت او از نوال دلال محبوب ، در اوايل حال ، همه از خوانچهء غيرت باشد
هامش
( 1 ) . فر : بيت ؛ مل : + نظم .
( 2 ) . فر ندارد .
( 3 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 4 ) . ال : + ع .
( 5 ) . ال مل : + ع .
( 7 ) . فر : معشوق .
( 8 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .