چه ، مادام كه نسبت هستى عاشق ، شمّهاى باقى باشد ، مطلقا غذاى او از نوال وصال ، و بساط انبساط تواند بود ؛ لاجرم نصيب او از موايد فراق و عوايد صدود و جفا كه موجهء « 1 » خاصّ ملازمان آستان وفاست ، حرمان بود . دايم از شدايد جور و عدوان ، ترسان و هراسان باشد و لسان حالش به فحواى اين بيت مترنّم : « 2 »
دوش مىگفت به مژگان سياهت بكشم * يا رب از خاطرش انديشهء بيداد ببر
هرآينه در قمارخانهء تفريد ، نزد سرهنگان پاكباز ، در حلقهء خامان و ناتمامان ثبت گردد ؛ چه « 3 »
حريف را چو « 4 » غم جان خويشتن باشد * هنوز لاف دروغست عشق جانانش
« عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد »
*
فنافس ببذل النّفس فيها أخا الهوى * فإن قبلتها منك يا حبّذا البذل
فمن لم يجد في حبّ نعم بنفسه * و إن جاد بالدّنيا إليه انتهى البخل
پس اگر سرگشتهاى را در اين مقام ، توقّفى افتد ، مگر رابطهء حقيقى او با عشق قوى بوده باشد كه به يك شمشير ديگر ، كارش آخر كند و الّا از مجاوران آن مقام خواهد بود .
روز صيد آن سوار ازين نخجير * پر بيفكند ليك كم برداشت « 5 »
*
خليلىّ ! قطّاع الفيافي إلى الحمى * كثير و أمّا الواصلون قليل
وصل نهم [ تسخير وجود عاشق و تفويض وزارت به عقل ]
چون به ميامن استيلاى سطوت معشوق ، ارجا و انحاى مملكت حقيقت عاشق از نام
هامش
( 1 ) . فر : موچهء .
( 2 ) . الفر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 3 ) . فر : + بيت ؛ مل : + نظم ؛ مل « چه » ندارد .
( 4 ) . تب : چه .
( 5 ) . ال تب : + شعر .