تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
انا الحق كشف اسرار است مطلق * به جز حق كيست تا گويد انا الحق
همه ذرات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گير و خواه مخمور
چو كردى خويشتن را پنبه‌كارى * تو هم حلاج‌وار اين دم بر آرى
روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيك بختى
هر آن كس خالى از خود چون خلاء شد * انا الحق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجه باقى غير هالك * يكى گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
تعيّن بود كز هستى جدا شد * نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
در پاسخ سؤال هشتم كه ؛
« چرا مخلوق را گويند و اصل * سلوك و سير او چون گشت حاصل »
مىگويد : وصال يعنى فناى خود و از مخلوقيت و خلقيت جدا شدن است ، تا با آنچه وراى مخلوقيت است ، آشنا گردد و اين موقعى است كه گرد « امكان » را از خود بر افشاند ، و در آن صورت چيزى به جز « واجب » نمىماند ، و آنچه و اصل مىشود ، ديگر مخلوق نيست .
وصال حق ز خلقيت جدايى است * ز خود بيگانه گشتن آشنايى است
چو ممكن گرد امكان برفشاند * به جز واجب دگر چيزى نماند
نه مخلوق است آن كو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل
در پاسخ سؤال نهم كه ؛
« وصال ممكن و واجب به هم چيست * حديث قرب و بعد و بيش‌وكم چيست »
مىگويد : اين دورى در حقيقت به علت نزديكى است ، قرب و بعد وقتى است كه واقعا دويى در كار باشد وقتى اين حجاب در بين نباشد ، فاصله‌اى هم