ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى
دو چشم فلسفى چون بود احول * ز وحدت ديدن حق شد معطل
رمد دارد دو چشم اهل ظاهر * كه از ظاهر نبيند جز مظاهر
از او هر چه بگفتند از كموبيش * نشانى دادهاند از ديدهء خويش
منزه ذاتش از چند و چه و چون * تعالى شأنه عما يقولون
در پاسخ سؤال دوم كه ؛
« كدامين فكر ما را شرط راه است * چرا گه طاعت و گاهى گناه است »
مىگويد :
آنچه تفكّر كردن در آن طاعت است ، آيات حق يا آلاى اوست ، البته تفكّر در ذات حق گناه است .
در آلاء فكر كردن شرط راه است * ولى در ذات حق محض گناه است
بود در ذات حق انديشه باطل * محال محض دان تحصيل حاصل
همه عالم ز نور اوست پيدا * كجا او گردد از عالم هويدا
در پاسخ سؤال سوم كه ؛
« كه باشم من ، مرا از من خبر كن * چه معنى دارد اندر خود سفر كن »
مىگويد :
سفر در خود يعنى خارج شدن از وجود ذات ظاهرى به ذات حقيقى ، اين سفر دو مرحله دارد ، مردن از خويش و زيستن با حق ، هرگاه ذات ظاهرى آدم محو گردد ، تنها ذات حقيقى مىماند و از كثرت به وحدت مىرسد .
چو هستى مطلق آيد در اشارت * به لفظ من كنند از وى عبارت
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبكهاى مشكات وجوديم
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو