در او در جمع گشته هر دو عالم * گهى ابليس گردد گاه آدم
ببين عالم همه در هم سرشته * ملك در ديو و شيطان در فرشته
همه با هم بهم چون دانه و بر * ز كافر مؤمن و مؤمن ز كافر
بهم جمع آمده در نقطه حال * همه دور زمان روز و مه و سال
ازل عين ابد افتاد با هم * نزول عيسى و ايجاد آدم
ز هر يك نقطه زين دور مسلسل * هزاران شكل مىگردد مشكّل
ز هر يك نقطه دورى گشته داير * هم او مركز هم او در دور ساير
اگر يك ذره را برگيرى از جاى * خلل يابد همه عالم سراپاى
همه سرگشته و يك جزو از ايشان * برون ننهاده پاى از حد امكان
تعيّن هر يكى را كرده محبوس * به جزويت ز كلّى گشته مأيوس
تو گويى دايماً در سير و حبسند * كه پيوسته ميان خلع و لبسند
همه در جنبش و دايم در آرام * نه آغاز يكى پيدا نه انجام
همه از ذات خود پيوسته آگاه * وزآنجا راه برده تا به درگاه
به زير پرده هر ذرّه پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
قاعده
تو از عالم همين لفظى شنيدى * بيا برگوى كز عالم چه ديدى ؟
چه دانستى ز صورت يا ز معنى * چه باشد آخرت چونست دنيى ؟
بگو سيمرغ و كوه قاف چبود ؟ * بهشت و دوزخ و اعراف چبود ؟
كدام است آن جهان كان نيست پيدا * كه يك روزش بود يك سال اينجا
همين نبود جهان آخر كه ديدى * نه « ما لا تبصرون » آخر شنيدى
بيا بنما كه « جابلقا » كدام است ؟ * جهان شهر « جابلسا » چه نام است ؟
مشارق با مغارب را بينديش * چو اين عالم ندارد از يكى بيش
بيان « مثلهنّ » از ابن عباس * شنو پس خويشتن را نيك بشناس
تو در خوابى و اين ديدن خيال است * هر آنچه ديدهيى از وى مثال است
به صبح حشر چون گردى تو بيدار * بدانى كان همه وهم است و پندار