سواد الوجه فى الدّارين درويش * سواد اعظم آمد بىكموبيش
چه مىگويم كه هست اين نكته باريك * شب روشن ميان روز تاريك
درين مشهد كه انوار تجلّى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است
تمثيل
اگر خواهى كه بينى چشمه خور * ترا حاجت فتد با جرم ديگر
چو چشم سر ندارد طاقت و تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب
از و چون روشنى كمتر نمايد * در ادراك تو حالى مىفزايد
عدم آيينه هستى است مطلق * كزو پيداست عكس تابش حق
عدم چون گشت هستى را مقابل * درو عكسى شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت ازين كثرت پديدار * يكى را چون شمردى گشت بسيار
عدد گرچه يكى دارد بدايت * و ليكن نبودش هرگز نهايت
عدم در ذات خود چون بود صافى * ازو در ظاهر آمد گنج مخفى
حديث « كنت كنزاً » را فروخوان * كه ناپيدا ببينى سرّ پنهان
عدم آيينه ، عالم عكس و انسان * چو چشم عكس در وى شخص پنهان
تو چشم عكسى و او نور ديدهست * بديده ديدهيى را ديده ديدهست
جهان انسان شد و انسان جهانى * ازين پاكيزهتر نبود بيانى
چو نيكو بنگرى در اصل اين كار * هم او بيننده هم ديده است و ديدار
حديث قدسى اين معنى بيان كرد * و « بى يسمع و بى يبصر » عيان كرد
جهان را سر به سر آيينهيى دان * به هر يك ذرّه در صد مهر تابان
اگر يك قطره را دل برشكافى * برون آيد از آن صد بحر صافى
به هر جزوى ز خاك ار بنگرى راست * هزاران آدم اندر وى هويداست
به اعضا پشهاى هم چند پيل است * در اسما قطرهيى مانند نيل است
دل هر حبّهاى صد خرمن آمد * جهانى در دل يك ارزن آمد
به پرّ پشّهاى در ، جاى جانى * درون نقطه چشم آسمانى
بدان خردى كه آمد حبّهء دل * خداوند دو عالم راست منزل