« للّه الحمد و المنة » كه چون زبان طعن عيبجويان هركسى را نامى مىنهند و جامهء نام و ناموس هركه مىشناسند به رنگهاى گوناگون مىرزند « 1 » ، يكى را به رفض نسبت مىكنند ، و يكى را بدانكه خارجى است ، و يكى را بدانكه معتزلى است ، اين فقير را بارى در سلك طايفهء صوفيه مىكشند ، مثل جنيد و شبلى و بايزيد و خواجه محمد على حكيم ترمذى ، و شيخ سعد الدين حموى كه نور و صفاى مرقد هريك قطرى از اقطار عالم منور و معطر گردانيده « 2 » .
سر سوداى وصالش نه من مفلس راست * مايهداران جهانم همه انبازاناند
هرآينه چون وضع روزگار بدين هنجار بود ، ملهم وقت را فرمان چنين شد كه صورت حال را با مشهود اعتقادى كه دارد در رشتهء انتظام كشد « 3 » و به عز عرض پايهء سرير معدلت صرير رساند « 4 » ؛ اعنى عليا حضرت گردون رفعت ، پادشاه گردون پناه ، خسرو ستاره سپاه ، فروزندهء گوهر تاج دولت و بختيارى برازندهء چتر عظمت و ديهيم جهاندارى ، زندهكننده شعار شرعى و نواميس الهى ، محوكنندهء رسوم بدعت و آثار تباهى « 5 » ، داراى تخت آراى و فريدون پىفرخ ، معين الدولة « 6 » و الدنيا و الدين ، اميرزاده شاهرخ كه در اوج دولت و عدلپرورى آفتابى است تابنده و بر سپهر سلطنت و دادگسترى خورشيدى درخشنده « 7 » .
در اوج عز و دولتى اى آفتاب ملك * يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
دولتمندى كه رياض اسلام را كه مدتى مديد بود كه خار بدعت و خاشاك ظلم و شنعت چنان مستولى شده بود كه چمن شرايع و احكام هدايت انجام نبوى را از نشو و نما باز داشته ، به ميامن فرمان جهان مطاع و تيغ عالم اقطاعش يكسر از بيخ كنده شد و پاك گشت . كنون در هيچ گوشه ، آوازهء ظلم نيست و نام و نشان
هامش
( 1 ) - ب : مىزند .
( 2 ) - ب : فرد .
( 3 ) - ب : كشيد .
( 4 ) - ب :
رسانيد .
( 5 ) - دم : تباهى .
( 6 ) - ب : معين الدين الدولة و الدين .
( 7 ) - ب :
فرد .