عالميان هيچ احتياج به غير ندارد كه واسطه باشد ، چنانچه در اعتقاد بعضى از فلاسفه است ، بلكه به خودى خود آفريد « 1 » و آفريند هر آفريدهاى كه هست و باشد .
از هيچ لعبتى به طرازد كه هيئت است * بر آب صورتى بنگارد كه پيكر است
گر مهرهاى ز گوهر آبى كند درست * ور گونهاى به جوهر « 2 » خاكى دهد ، زر است
نه جوهرى است كه او را جايى باشد يا جسمى كه او را جهتى معين صورت بندد ، چنانچه مجسمه برآنند ، تعالى عن ذلك ، كه منزه است از هرچه صورت پذيرد يا جاى گيرد ، دور از آنها كه ملاحده گويند و جمعى صورتپوشان بىمعنى كه اهل زمان ايشان را وجودى نام نهادهاند ، چه جاى آنكه مقدس و منزه است از هرچه در خيال آيد يا در عقل گنجد و به فكر اهل دانش يار آيد « 3 » .
پاك از آنها كه غافلان گفتند * پاكتر ز آنكه عاقلان گفتند
پاكا ذاتى « 4 » كه حيوة كامل او از اين روح بخارى كه از امتزاج اركان مىبندد منزه است ، چنانچه علم شاملش از انطباع صور معلوم مقدس و معرا است . و سمع او از آلات اصمخه و آذان مستغنى است ، چنانچه بصر « 5 » كه از عضلات « 6 » حدقه و اجفان بىنياز و معرا . و همچنين كلام تمامش را حاجت به حنجره و لسان نيست . پادشاهى كه ميدان ارادتش به سرحد ايجاد « 7 » منتهى نيست ، چنانچه فلاسفه گويند ، بلكه ممالك ايجاد و اعدام و اعادهء اعدام همه در زير حكم و فرمان او است و قدرت فرمان مطاعش در ايجاد و اعدام به ماده و مدت موقوف نه « 8 » .
هامش
( 1 ) - ب : آفريده .
( 2 ) - ب : گوهر .
( 3 ) - ب : بازآيد .
( 4 ) - ب : پاك .
( 5 ) - ب : بصر از .
( 6 ) - دم : كه از آلات .
( 7 ) - ب : الحاد .
( 8 ) - ب : مصراع .