ص 62 س 3 . عدم عبارتست از ذهول از خصوصيات اشيا بسبب تصرف ذكر و حضور به حق - سبحانه - . و وجود ، عدم اشياء است به كيفيت و صفت خاص كه به وهب الهى بر عدم مترتب شود . به قرينه آنكه فرموده هيچ چيز از ممكنات وجود [ فنا ] را تغيير نتواند كرد . چه اگر مراد از وجود فنا نفس بىخودى و بىشعورى بودى ، بايستى كه در فناى آن بىشعور هرگز زائل نگشتى . فافهم .
ص 62 س 3 . فنا عبارتست از ذهول مطلق از اشيا بسبب تجلى حق سبحانه .
وجود فنا عبارتست از حالت موهوب - و به عكس مطلوب - كه بر فنا مترتب مىگردد .
و اين را ظهور حق - سبحانه - چون اصلى بودند ، بوجود بشريت اصلى ، در وجود عدم تغيير حاصل نمىشود . بعد ازو نابود بشريت اصلى كه همانست خود نمىگردد - . وجود بشريت اصلى آنست كه او [ را ] مستقل بوجود داند و وجود بشريت عارضى آنكه او را به خود موجود داند ، و ظلوار پس آن حجاب آيد و اين نبايد .
فافهم .
ص 63 س 4 . « مراد از وجود عدم دوام اين صفت است » : يعنى دوام صفت عدم كه ذهول است از خصوصيات اشياء . . . بسبب تصرف ذكر با مقدمهء جذبه .
غالبا حضرت خواجه - قدس سره - درين شرح از ذكر ملزوم « 1 » لازم خواسته ، كه علم و تعين فىالجمله است به نسبت اشيا كه در عدم نيست . و آن متعين فىالجمله چون كامل نيست مىشايد كه عود كند به وجود بشريت اصلى ، كه حجابست . چه درو اضافهء « 2 » وجود و افعال به اصالت اسماست . اما غالب آنست كه وجود عدم بر خود فنا كشد و در عدم عود واقع است . اما در فنا دوام لازم نيست و در اول حال فنا تعين كامل حاصل است . بنابراين درو عود نيست كه الفانى « 3 » لا يرد الى اوصافه . اما عود به وجود بشريت عارضى كه درو اشيا فانىوار مىنمايد كه هر چه دارند از ديگريست « 2 » در خور استعداد ايشان در ايشان ظاهر فنا را زيانى ندارد چه به حقيقت همچنانچه در حالت بىشعورى فانى است در حالت شعور نيز فانى است . فافهم .
ص 64 س 19 . يعنى هر باطنى كه رافع حكمى از احكام ظاهر بود ، باطن بود ؛ نه آنكه همچو او نبود .
هامش
( 1 ) - ص : كه از ذكر كه ملزوم
( 2 ) - ص : اين جمله مكرر آمده است .
( 3 ) - ص : الفناو