ص 65 س 1 - 5 . چه هركس كه به بقاء بعد الفناء رسيد ، در وساوس و هواجس همه آثار تجليات جلال حق سبحانه [ را ] شاهدست . در مظاهر هدايت آثار اسم الهادى مىبيند و در مظاهر ضلالت آثار اسم المضل مشاهده مىنمايد و در همه ناظر حق است حق سبحانه ليك . . . متابعت آثار تجلى اسم المضل نمىنمايد و ازو درو مىگريزد و فرمودهء اعوذ بك [ منك ] نظر [ بدين دارد ] .
ص 65 س 10 - 11 . چه مادون جمال محبوب نزد محبتى كه بكمال بود ، قدر ندارد .
گر نشان يا بى از آن ، كارى بود * ورنه بىاو زيستن ، عارى بود
ص 65 س 18 - 20 . و اين كه وجود فنا عود به وجود بشريت نمىكند ، نه آنست كه مقدور نيست ؛ مقدورست . ليكن سنت الهى برين رفته كه عود كند . چه [ اگر ] صواب علم درين ديدى « 1 » ، غير اين را سنت نهادى . پس در سنتى كه نهاده ، نه محتاج بوده و نه بىاختيار .
ص 67 س 5 . و اين فناء فنا همان فناى تام مطلق است كه درو از غير و غيرت نشان نيست . در فناء غير تام علم به فنا هست . و اين نيز غيرست ليك در فناء تام علم به فنا نيست .
ص 67 س 16 - 17 . چه وجود ظلمانى به وجود [ نورانى ] مترتب است چون وجود ظلمانيش نماند هر دو نماند .
ص 67 س 20 . پس فنا را بزرگان به اين وجه توصيف نمودهاند كه فنا آنست كه بواسطهء ظهور حق سبحانه شعور به ما سوى نماند . مراد موجودات عالم ظلمانى است و شهادت آن . و فناى فنا آنكه شعور به فنا هم نماند . مراد آنست كه به وجود روحانى شعور نماند . لازم آيد كه وجود روحانى نماند . و اين كه در فنا گفتهاند كه شعور به ما سوى نماند ، و در فناى فنا آنكه شعور به شعور نماند و نداند كه فانى است ، اشارت است به آنكه در فنا ما سوى هست و در فناى فنا شعور هست .
اما شعور به آن ندارد . و اين فنا در علم است نه در واقع .
ص 69 س 4 . و چون شعور از صفات روحانى است و لازم [ است ] پس چون شعور به شعور نماند ، لازم آيد كه وجود روحانى نماند .
هامش
( 1 ) - ص : ديده