تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١

27

چون دانستى كه از كجا آمده‌اى * يا كيت فرستاد و چرا آمده‌اى
برخيز و قدم درنه و مردانه بكوش * گر ز انك تو از بهر خدا آمده‌اى

28

هر چند كه در ملك فنا آمده‌اى « 1 » * در ملك فنا پى بقا آمده‌اى
اندر پى تحصيل و لقا بايد بود * چون از پى تحصيل و لقا آمده‌اى

29

از عالم حق بدين سرا آمده‌اى * بنگر ز كجا تا به كجا آمده‌اى
خالى نشوى يك‌نفس از علم و عمل * گر زانكه بدانى كه چرا آمده‌اى

30

اى آنكه طريق عشق ما مىسپرى * بايد كه به كل ز خويشتن درگذرى
تا با خبرى ز خويشتن بىخبرى * تا بىخبرى ز خويشتن باخبرى

31

از مستى باده گر خروشان بدمى * كى ساقى بزم دردنوشان بدمى
از خرقهء رنگ گرنه بيرون شدمى * كى واقف سر دردنوشان بدمى

32

هر نغمه كه از هزاردستان شنوى * آن را به حقيقت از گلستان شنوى
هر ناله كه از باده‌پرستان شنوى * آن مىگويد ولى ز مستان شنوى

33

در خانقه از بهر جهت مىپويى * در وى همه ذكر ازين جهت مىگويى
تا در جهتى ز بىجهت بىخبرى * بگذر ز جهت چو بىجهت مىجويى
هامش
( 1 ) - اين رباعى به قياس اصلاح شد