20
بر چهرهء يار ما نقاب است جهان * بر بحر وجود او حباب است جهان
در ديدهء تشنگان آب هستى * در باديه طلب سراب است جهان
21
گهگاه به نفس خويش در پيچم من * بينم كه چو رشته جمله در پيچم من
گه دعوى آن كنم كه من هيچ نيم * يا آنك چو باز بنگرم هيچم من
22
تو مست خودى و ما همه مست به تو * تو هست خودى و ما همه هست به تو
تا نسبت ما به تو بود از « 1 » همه روى * داديم از آن سبب همه دست به تو
23
آن كيست كه غير تو است آن كيست بگو * او خود ز كجاست يا خود او چيست بگو
چون غير تو را نيست حياتى به يقين * آن كس كه بجز تو بود چون زيست بگو
24
با تو نتوان گفت چرا آمدهاى * يا خود تو كيى و از كجا آمدهاى
ازبسكه ببازى و هوا مشغولى * گويى كه به بازى و هوا آمدهاى
25
تو مظهر و مرآة خدا آمدهاى * آئينه وجه كبريا آمدهاى « 2 »
تا ظن نبرى كه بهر بازى و هوس * از حضرت او بدين سرا آمدهاى
26
از پيش خدا بهر خدا آمدهاى * نى از پى بازى و هوا آمدهاى
در معرفت و عبادت ايزد كوش * كز بهر همين در اين سرا آمدهاى
هامش
( 1 ) - سپه در
( 2 ) - در حاشيهء نسخهء لندن بجاى مصراع دوم از عالم حق درين سرا آمدهاى نوشته شده است