تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

20

بر چهرهء يار ما نقاب است جهان * بر بحر وجود او حباب است جهان
در ديدهء تشنگان آب هستى * در باديه طلب سراب است جهان

21

گهگاه به نفس خويش در پيچم من * بينم كه چو رشته جمله در پيچم من
گه دعوى آن كنم كه من هيچ نيم * يا آنك چو باز بنگرم هيچم من

22

تو مست خودى و ما همه مست به تو * تو هست خودى و ما همه هست به تو
تا نسبت ما به تو بود از « 1 » همه روى * داديم از آن سبب همه دست به تو

23

آن كيست كه غير تو است آن كيست بگو * او خود ز كجاست يا خود او چيست بگو
چون غير تو را نيست حياتى به يقين * آن كس كه بجز تو بود چون زيست بگو

24

با تو نتوان گفت چرا آمده‌اى * يا خود تو كيى و از كجا آمده‌اى
ازبس‌كه ببازى و هوا مشغولى * گويى كه به بازى و هوا آمده‌اى

25

تو مظهر و مرآة خدا آمده‌اى * آئينه وجه كبريا آمده‌اى « 2 »
تا ظن نبرى كه بهر بازى و هوس * از حضرت او بدين سرا آمده‌اى

26

از پيش خدا بهر خدا آمده‌اى * نى از پى بازى و هوا آمده‌اى
در معرفت و عبادت ايزد كوش * كز بهر همين در اين سرا آمده‌اى
هامش
( 1 ) - سپه در ( 2 ) - در حاشيهء نسخهء لندن بجاى مصراع دوم از عالم حق درين سرا آمده‌اى نوشته شده است