رباعيات
1
بت گفت به بتپرست كاى عابد ما * دانى ز چه روى گشتهاى ساجد ما
بر ما به جمال خود تجلى كرده است * آن كس كه ز تو است ناظر و شاهد ما
2
با آنك دو كون سر بسر هستى اوست « 1 » * انسان ز چه مغز گشت عالم ز چه پوست
زين است كه او مردمك چشم وى است * يا ز آنك بود آينه چهرهء دوست
3
مردان همه در سماع و نى پيدا نيست * مستان همه ظاهرند و مى پيدا نيست
صد قافله بيشتر درين ره رفتند * وين طرفه كه هيچگونه پى پيدا نيست
4
كس نيست كزو بسوى تو راهى نيست * بىهستى نو سنگ و گل و كاهى نيست
يك ذره ز ذرات جهان نتوان يافت * كاندر دل او ز مهر تو ماهى نيست
5
نابرده به صبح در طلب شامى چند * ننهاده برون ز خويشتن گامى چند
هامش
( 1 ) - در ديوان مغربى ورق 68 كتابخانه ملى پاريس نشانهء 1524 برابر با 1640 جلد 3 با نوشته به كمال خجندى منسوب است .