بقاء يابد و چون بقاء منع كرد فانى گردد و تفهيم « 1 » كردن وى بىملاقات است و ملاقات فراز هم آمدن باشد ، هيچ مخلوق مر مخلوقى [ را ] « 2 » تفهيم نتواند كردن تا هر دو به يك جاى جمع نشوند . چون ذات محدث بود ، صفات اندر وى حال بود و ذات حق تعالى قديم است و قديم را حلول روا نبود .
راه نمودن وى بىاشارت كردن است ، حق تعالى نه مشير است و نه مشار اليه . از بهر آن كه مشير از مكانى اشارت كند و مشار اليه اندر مكانى بايد و حق را به زمان يا به مكان وصف كردن روى نيست . وى نه اندر زمان و زمان ، فعل وى و آن چه اندر زمان هم فعل وى ، مباشرت و ملاقات و ايما تباه گشت .
چون حق تعالى صد هزار هزار فعل به يك بار كند و لا يشغله شأن عن شأن درست [ شد ] « 3 » كه فعل ورا مباشرت محال است . خلق كه مهتدى گشتند به رفع حجاب گشتند و ضال كه گشتند به وضع حجاب گشتند ، ايشان را محجوب كرد تا ضال گشتند و وى محجوب نه ، و ايشان را مكشوف كرد تا مهتدى گشتند و وى مكشوف نه . و همتها با وى منازعت نكند يعنى هيچ همت را آن گمان نهاوفتد كه من به وى راه يابم . محدث قديم را كى شايد تا همت را ظن آن افتد كه من ورا بشناسم . و ديگر هيچ همتى نيست الا ذى نهايت است ، و حق تعالى را نهايت نيست ، متناهى را با بىنهايت منازعت محال است ، آنجا كه همت را تصرف است ، حق نيست ، و آنجا كه حق است ، همت را راه نيست . عاجز [ را ] « 3 » با قادر منازعت كردن محال بود . و فكرتها با وى نياميزد . تفكر صفت متفكر است و صفت متفكر اندر متفكر قايم است و اگر اين متفكر اندر خود
هامش
( 1 ) - در اصل نسخه : تفهم است ولى در التعرف ص 35 و شرح تعرف ص 138 تفهيم است و صحيح همين .
( 2 ) - ظاهرا از متن افتاده است .
( 3 ) - ظاهرا از متن افتاده و بودنش ضرورى است .