اما اندر دل چنين مىآمد كه چه بودى اگر على خلافت فروگذاشتى تا چندين خون ريخته نشدى چون جوان مردى از خاندان وى برخاسته است .
اين مقدار خاطر مصطفى را پسند نيامد و ميان ايشان برادرى داد . و نيز چون خلافت حق امير المؤمنين على بود كرم اللّه وجهه ، حق را به ناحق فرو گذاشتن روا نبود همچنان كه حق از خداوند حق ستدن روا نبود .
باز گفت : شنيدم از منصور بن عبد اللّه و او گفت شنيدم از ابن جلاء « 1 » كه گفت به مدينهء مصطفى صلوات اللّه عليه و سلم در آمدم و فاقه رسيده بود به من . پس پيش قبر مصطفى صلى اللّه عليه و سلم رفتم و سلام كردم بر وى و بر ابا بكر و عمر رضى اللّه عنهم . پس گفتم يا رسول اللّه فاقه به من رسيده است و من امشب مهمان توام « 2 » . پس ميان قبر و منبر قيام كردم اندكى ، در خواب شدم . پس مصطفى را ديدم صلوات اللّه عليه كه پيش من بيامد و رغيفى پيش من بنهاد نان ، نيمهء آن بخوردم . چون بيدار شدم نيمهء رغيف در دست من بود . يعنى آوردهاند كه ابن جلاء بعد از آن چهل سال بزيست و او را به طعام و شراب دنيا حاجت نبود اين حكايت دليل است كه مصطفى صلوات اللّه عليه هر چه با وى گويند در گور بشنود و بداند و موافق است مر آن خبر را كه فرمود زندگانى من شما را خير است و مرگ من شما را خير است الى آخر الخبر . . .
ديگر هر چه مصطفى اندر خواب بدهد صلوات اللّه عليه ، از بهشت باشد كه وى اندر بهشت است و فرمود كه : من رآنى فى المنام فقد رآنى فان الشيطان لا يتمثل بى . پس هر كه طعام بهشت خورد او را بعد از آن به طعام دنيا احتياج نباشد .
باز گفت : يوسف بن الحسين گفت كه نزد « 3 » ما جوانى بود از اهل ارادت
هامش
( 1 ) - التعرف ص 154 : ابا عبد اللّه بن الجلاء
( 2 ) - خلاصه : توم
( 3 ) - خلاصه : تيز