بدينسان واله و مجنون ز عشق دلبرى موزون * چه مىپرسى كه چونى خود بدينسانم بدينسانم
هله اى شمس تبريزى ز عشق تو چنان مستم * كه در مستى و هشيارى ترا خوانم ترا خوانم
گهى سنگم گهى آهن زمانى آتشم جمله * گهى ميزان بىسنگم گهى هم سنگ و ميزانم
زمانى من چرم اينجا زمانى مىچرند از من * گهى گرگم گهى ميشم گهى خود شكل چوپانم
هيولائى نشان آمد نشان دائم كجا ماند * نه اين ماند نه آن ماند بداند آنكه من آنم
شرح
( 149 ) ص 62 س 9 :تو آن نورى كه با موسى همىگفت، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 485 ) چنين آمده است :از آن باده ندانم چون فنايم * از آن بىجا نمىدانم كجايم
زمانى قعر دريائى درافتم * دمى ديگر چو خورشيدى برآيم
زمانى از من آبستن جهانى * زمانى چون جهان خلقى برايم
چو طوطى جان شكر خايد به ناگه * شوم سرمست و طوطى را بخايم
به جائى در نگنجيدم بعالم * بجز آن يار بىجا را نشايم
منم آن نردباز مست شيدا * ميان نردبازان هاىهايم
بديدم حسن را سرمست مىگفت * بلايم من بلايم من بلايم
جواب آمد ز هر سوئى دو صد جان * ترايم من ترايم من ترايم
تو آن نورى كه با موسى همىگفت * خدايم من خدايم من خدايم