كه آفت نظر جان صد سليمانى * دريد چارق ايمان و كفر در طلبت
هزارساله از آن سوى كفر و ايمانى * بهر سحر كه درختى خروش جان گويد
بيا كه جان جهانى برو كه سلطانى * چه روح من بفزودست شمس تبريزى
بسوى او روم از باغ روح ريحانى
شرح
( 141 ) ص 59 س 2 :چنان كز رنگ رنجوران طبيب از علت آگه شد، اين سه بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 3 ) چنين آمده است :ازين اقبالگاه خوش مشو يكدم دلا تنها * دمى مى نوش باده جان و يك لحظه شكر مىخا
به باطن همچو عقل كل به ظاهر همچو شكل گل * دمى الهام امر قل دمى تشريف اعطينا
تصورهاى روحانى خوشى بىپشيمانى * ز رزم و بزم روحانى ز سير سر او اخفى
ملاحتهاى هر چهره از آن درياست يك قطره * بقطره سير كى گردد كسى كش هست استسقا
دلا زين تنك زندانها رهى دارى بميدانها * مگر خفتست پاى تو تو پندارى ندارى پا
چه روزيهاست پنهانى جزين روزى كه مىجوئى