خورشيد را به روى تو تشبيه چون كنم * كو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب
بر روى چون مه ار چه بتابى كمند زلف * بارى به هيچروى ز من روى برمتاب
گفتم مگر بخواب توان ديدنت و ليك * دانم كه خواب را نتوان ديد جز بخواب
يك ساعتم از آن لب ميگون شكيب نيست * سرمست را شكيب كجا باشد از شراب
چشمم به قصد ريختن خون دل مقيم * افكنده است چون سر زلفت سپر بر آب
در آرزوى روى تو خواجو چو بيدلان * هر شب به خون ديده كند آستين خضاب
52 [ اى لب لعلت ز آب زندگانى برده آب ]
ش
اى لب لعلت ز آب زندگانى برده آب * ما ز چشم مىپرستت مست و چشمت مست خواب
گر كنم يك شمه در وصف خط سبزت سواد * روى دفتر گردد از نوك قلم پرمشك ناب
در بهشت ار زانكه برقع برنيندازى ز رخ * روضهء رضوان جهنم باشد و راحت عذاب
وقت رفتن گر روم با آتش عشقت به خاك * روز محشر در برم بينى دل خونين كباب
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر * در گمان افتم كه خورشيدست يا جام شراب
جان سرمستم برقص آيد ز شادى ذرّهوار * هر نفس كز مشرق ساغر برآيد آفتاب
كس به آواز مؤذن برتوانم خاستن * زانكه مىباشم سحرگه بى خود از بانگ رباب
در خرابات مغان از مى خراب افتادهام * گرچه كارم بىمى و ميخانه مىباشد خراب
هردمى روى از من مسكين بتابى از چه روى * هر زمان از درگه خويشم برانى از چه باب
گر دلى دارى دل از رندان بيدل برمگير * ور سرى دارى سر از مستان بى خود برمتاب