232 [ برون ز جام دمادم مجوى اين دم هيچ ]
س
برون ز جام دمادم مجوى اين دم هيچ * بجز صراحى و مطرب مخوا همدم هيچ
بيا و بادهء نوشين روان بنوش كه هست * بجنب جام مى لعل ملكت جم هيچ
مجوى هيچ كه دنيا طفيل همّت اوست * كه پيش همّت او هست ملك عالم هيچ
غمست حاصلم از عشق و من بدين شادم * كه گرچه هست غمم نيست از غمم غم هيچ
دلم ز عشق تو شد قطرهاى و آن هم خون * تنم ز مهر تو شد ذرّهاى و آن هم هيچ
غمم به خاك فروبرد و هست غمخور باد * دلم بكام فرورفت و نيست همدم هيچ
تنم چو موى پر از تاب و رنج و دورى خم * ولى ميان تو يك موى اندر و خم هيچ
از آن دواى دل خسته در جهان تنگست * كه نيستش بجز از پستهء تو مرهم هيچ
دم از جهان چه زنى همدمى طلب خواجو * به حكم آنكه جهان يكدمست و آن دم هيچ
233 [ ميانش موئى و شيريندهان هيچ ]
ح
ميانش موئى و شيريندهان هيچ * ازين موئى نمىبينم وز آن هيچ
دهانش گوئى از تنگى كه هيچست * بدان تنگى نديدم در جهان هيچ
ميانش يك سر مويست و گوئى * ندارد يك سر مو در ميان هيچ
دهانش بىگمان همچون دلم تنگ * ميانش بىسخن همچون دهان هيچ
بجز وصف دهان نيست هستش * نمىآيد حديثم بر زبان هيچ
ميانش چون تنم در بىنشانى * دهانش چون دلم وز وى نشان هيچ
خوشا با دوستان در بوستان عيش * كه باشد بوستان بىدوستان هيچ
گل سورى نبينم در بهاران * چو روى دلستان در گلستان هيچ
برون از اشك از چشمم نيابد * كنار سبزه و آب روان هيچ
برو خواجو كه با گل در نگيرد * خروش بلبل فريادخوان هيچ
سحرگه خوش بُود گل چيدن از باغ * و ليكن گر نگويد باغبان هيچ