چون شبش گرد ماه خرمن كرد * آه من راه كهكشان بگرفت
هندوى قيرگون او به كمند * قيروان تا بقيروان بگرفت
چون ز تنگ شكر شكر مىريخت * سخنش تنگ در دهان بگرفت
دل بيمار من به خونخوارى * خوى آن چشم ناتوان بگرفت
آتش طبع و آب ديدهء من * همچو باد صبا جهان بگرفت
خواجو از جان خسته دل برداشت * زانكه بىاو دلش ز جان بگرفت
223 [ بر مه از سنبل پرچين تو پرچين بگرفت ]
س
بر مه از سنبل پرچين تو پرچين بگرفت * چه خطا رفت كه ابروى كژت چين بگرفت
گرد مشكست كه گِرد گل رويت بدميد * يا بنفشهست كه پيرامن نسرين بگرفت
لشكر زنگ ز سرحدّ ختن بيرون تاخت * به ختا برد خط و مملكت چين بگرفت
به سكه در ديدهء من كرد خيال تو نزول * راه بر مردمك چشم جهانبين بگرفت
جان شيرين بلب آورد به تلخى فرهاد * نه چو پرويز كه كام از لب شيرين بگرفت
آخر اى صبح جگرسوختگان رخ بنماى * كه مرا بىتو ملال از مه و پروين بگرفت
همچو خواجو سزد ار ترك دل و دين گيرم * كه دلم در غم عشقت ز دل و دين بگرفت
224 [ چو آن فتنه از خواب سر برگرفت ]
س
چو آن فتنه از خواب سر برگرفت * صراحى طلب كرد و ساغر گرفت
سمن قرطهء فستقى چاك زد * چو او پرنيان در صنوبر گرفت
بنفشه ببرگ سمن برشكست * جهان نافهء مشك اذفر گرفت
بر آتش فكند از خم طرّهء عود * نسيم صبا بوى عنبر گرفت
ببوسيد لعلش لب جام را * مى راوقى طعم شكّر گرفت
چو شد سر گران از شراب گران * دگر نرگسش مستى از سر گرفت
چو مرغ صراحى نوا ساز كرد * مه چنگزن چنگ در بر گرفت
بسى اشك من طعنه بر سيم زد * بسى رنگ من خرده بر زر گرفت
چو خواجو چراغ دلش مرده بود * بزد آه و شمع فلك درگرفت