گر وصل منت بايد اى پير مرقّعپوش * هم خرقه بسوزانى هم قبله بگردانى « 1 »
( ص 248 )
دردى است درين دلم نهانى * كان درد مرا دوا تو دانى
چون مرهم بيدلان تو سازى * در درد دلم فرونمانى
يا ربّ به درِ كه باز گردم * گر تو ز درِ خودم برانى
گر پاى سگى درِ تو كوبد * دانم كه تو ضايعش نمانى
از من گنه آيد و من اينم * وز تو كرم آيد و تو آنى
گفتم ار نىّ و نيست گشتم * از بيم جواب لنترانى « 2 »
( ص 201 )
تو كه يك روز پراگنده نبودست دلت * صورت حال پراگندهدلان كى دانى
( ص 226 )
آنى كه دل و ديده ترا دارد دوست * ور نى تو چنان خوب نى اى مىدانى
( سيف الدين باخرزى ، 210 )
با ما چو به دير آئى محراب دگر گيرى * وز دفتر عشق ما سطرى دو سه برخوانى « 3 »
( 247 )
بىخويش و تبار و بىقرينم كردى * با فاقه و فقر همنشينم كردى
اين مرتبهء مقرّبان درِ تست * يا ربّ به چه خدمت اينچنينم كردى
( سيف الدين باخرزى ، 270 )
هامش
( 1 ) - اين بيت از غزل عطارست به مطلع زير كه در صفحهء 606 چاپ دكتر تقى تفضلى تهران ، 1341 ) آمده است :ترسا بچهء لولى همچون بت روحانى * سر مست برون آمد از دير به نادانى( 2 ) - اين غزل از عطار نيشابورى است و در چاپ دكتر تقى تفضلى ( تهران ، 1341 ) چنين ضبط شده است :دردى است درين دلم نهانى * كان درد مرا دوا تو دانىتو مرهم درد بيدلانى * دانم كه مرا چنين نمانىمن بندهء بىكس ضعيفم * تو يار كسان بىكسانىگر مورچهاى در تو كوبد * آنى تو كه ضايعش نمانىاز من گنه آيد و من اينم * وز تو كرم آيد و تو آنىيا رب به در كه باز گردم * گر تو ز در خودم برانىاز خواندن و راندم چه باك است * خواه اين كن و خواه آن ، تو دانىگويم ارنى و زار گريم * ترسم ز جواب لنترانىپيرى بشنيد و جان به حق داد * « عطار » سخن مگو كه جانى( ص 606 )
( 3 ) - بيتى است از غزل عطار كه مطلعش در حاشيهء شماره يك نقل شد و در چاپ تفضلى بجاى « چو » « تو » است .