تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
اين زمزمه مركبى است مر روح ترا * برگيرد و خوش به منزل يار برد
( ص 233 )
حال شبهاى مرا همچو منى داند و بس * تو چه دانى كه شب سوختگان چون گذرد
( ص 226 )
منگر تو بدان كه ذو فنون آيد مرد * در عهد وفا نگر كه چون آيد مرد
از عهدهء عهد اگر برون آيد مرد * از هر چه گمان برى فزون آيد مرد
( سيف الدين باخرزى ، 211 )
بوى تو به هرجا كه رسيدن گيرد * دل پيرهن صبر دريدن گيرد
( ص 219 )
زان مى صاف كه چون بر ره دل دام نهد * شاهبازان چو موسى و چو عيسى گيرد
مطربش ناله و دردش قدح و ساقى دوست * فرّخ آن دست كه اين عروة وثقى گيرد
( ص 244 )
تا مدرسه و مناره ويران نشود * اين كار قلندرى به سامان نشود
( ص 248 )
سيل مر سنگ را بگرداند * چون به دريا رسد فروماند
( ص 205 )
در عشق تو كس را حسب و نام نماند * عشقت چو شد آغاز سرانجام نماند
دردا و دريغا كه بماند ره عشقت * نارفته تمامى و مرا گام نماند
از قصّهء اندوه تو خواهم كه بگويم * از قصّه بسى ماند و ايّام نماند
( سيف الدين باخرزى ، 205 )
برون نمىرود از خانقه يكى هشيار * كه پيش شحنه بگويد كه صوفيان مستند
( ص 241 )
اى كفر دريغا كه مغان از تو بلافند * اسم تو پرستند و ز عين تو معافند
( ص 252 )
دلّاله اگر چه خوب‌كردار بود * در خلوت معشوق گران‌بار بود
( سيف الدين باخرزى ، 232 )
دوش رفتم به خرابات و مرا يار نبود * مىزدم نعره و فرياد ز من كس نشنود
( در متن تمام غزل نقل شده ، عطار ، 250 )
هر دم كه دلم با غمت انباز شود * صد در ز طرب بر دل من باز شود
به زان نبود كه جان فداى تو كنم * تيهو كه فداى باز شد باز شود
( سيف الدين باخرزى ، 240 )
يادت نمىكند دل عاشق از آنكه ياد * آن دل كند كه دلبرش از ياد مىشود
( ص 265 )