مىبايد گفت كه مرا در صدر ، كعبه هست كه آن را دل گويند ، آنجا به راه كعبه بغداد است از بغداد بيرون مىبايد رفتن و به كوفه درآمدن ، از آنجا قدم در باديه نهادن ؛ اينجا نيز به راه كعبهء باطن ، بغداد دنياست از او بيرون مىبايد آمدن و در كوفهء كفايت درآمدن ، بعد از آن قدم در باديهء نفس نهادن .
چون با چنين استعداد قدم در باديهء نفس نهد از راهزنان كه خواطر شيطانى و نفسانىاند امن باشد . اما اگر بىاين آلات و استعداد درآيد اين راهزنان هلاكش كنند ، چون اين باديه را قطع كرد به عرفات معرفت رسيد و به مزدلفهء زلفت و به آن منى خواهد رسيد كه منى بيندازد ، اينجا سنگ بر شيطان زدن آسان گردد . سخن دراز نمىكنم كه جزوها بايد تا تمام شود ، ندانم كه به صد سال چنين حاجى پيدا شود يا نه ، و هر سال چندين هزار حاجى مىگردند .
شنودم كه آن فرزند را به سفر كعبه اجازت ندادهاند ، اگر رجوع كند و به رياضت و مجاهدت و خلوت مشغول گردد آن فرزند را به آيد ، چون بدين مشغول گردد ، آن نيز مسلم گردد ان شاء الله تعالى .
7 - ذكر خير شما از امام بدر الدين براعى شنيده بودم ، بعد از آن امين الدين على بيامد و تخم محبت شما در دل ما كاشت و به انواع ، ذكر خير شما كرد از خيرات كردن و اعراض از دنيا چنين مىبايد . ابراهيم ادهم را - رحمه الله - همين افتاد ، ترك بلخ كردن بر وى تلخ نيامد ، و او از آنهاست كه مراد گويند
اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ
[ 42 / 13 ] و اگر از اين بازماند و خود را در دايرهء
يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ
[ 42 / 13 ] درآورد اين به دست تست و ترا در اينجا اختيار است ، آنها مرادند و اينها مريد ، مراد را خلعت دهند و كار فرمايند و مريد را كار فرمايند بعد از آن خلعت دهند . پس مريد بر اميد كار مىكند و مراد در ديدهء منت كار مىكند . خداى تعالى آن فرزند را از جملهء اهل مراد گرداناد . و ابراهيم را بىرياضت و مجاهدت گشايشى شد و هويت حق تعالى آهو را به سخن درآورد تا او را گفت كه ترا از جهت اين نيافريدهاند كه قصد من كنى . آهو را به سخن درآوردن ، اشارت به آن بود كه يعنى آن را كه انس هو بايد ، از انسان چون آهو وحشى بايد بودن .