و فرزين فرزانه شدى و همنشين شاه گرديدى . اين چيست ؟ يعنى هركه كابين داد ، عروس برد و هركه كار كرد مزد يافت .
بيت
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود * مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
- و بىتكلف ،
بيت
خواهى كه شاه رقعهء آزادگى شوى * ز اسپ 3 مراد خويش بر غبت پياده شو
3 - دوست من ! اگر خواهى كه بر بساط عبوديت ، فرزين با تمكين شوى [ و ] همنشين شاه گردى - الفقراء جلساء الله - پيادهوار پيش شاه جان فدا كن كه
يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ
. مگر هشت خانهء بهشت به قدم همت بسپرى راست به رقعه [ اى ] رسى كه
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ
[ 55 / 54 ] گويند همنشين شوى اما هوش دار كه راه پرخطر است گاه تلبيس ابليس از راه افكند گاه غرور دنيا از دوست باز دارد و گاه نكبت شهوت سرگردان كند . اما اگرچه راه پرخطر است چون به منزل رسيدى بىخطر است .
فرزين فرزانه و فرس با هوس و رخ فرخ و فيل چون ميل در بساط معلمى به تعليم منصوبهء عشق در جولاناند و به صنايع و بدايع و عجايب و غرايب رموز مكتب دانش در روش و رفتار ، هر يك موجب هدايت . گفتم سبق از همه بايد دانست تا نطع عبوديت به سرا پرده شود و از هر يك علم حاصل كنم .
4 - از آنجا پيش فرزين رفتم و گفتم : مرا از علم خود درس گوى ، گفت : اى دوست ! روش مرا دليل خود ساز تا ترا از بيابان حيرت به پايان ميدان عبرت برد . گفتم : روش تو چيست ؟ گفت : من همنشين شاهم و با شاه همخانهام ، به يك خصلت ، و آن ، آن است كه عزلت جويم و گوشه اختيار كنم . و چون عزلت جستم عزت يافتم -
بيت
كسى كه عزت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه روى قناعت نديد هيچ نديد
- از شاهراه برخاستم و به گوشهاى رفتم . لاجرم هيچ كس را اين مسلم نشد