12 شطرنجيه
1 - رسالهء شطرنجيهء شيخ علاء الدوله سمنانى قدس الله روحه و نور ضريحه . اسرارى كه در شطرنج وديعت نهاده بودند از روى حال ، نه از روى مقال ، جمله با من آموختند و پيش از تعلم دقايق و تفهم حقايق با من گفتند كه اى بيچاره اسرار ظاهر ربانى از مدرسهء ظاهر خواهى آموخت ، بيا به يك لحظه در مدرسهء
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ
[ 53 / 41 ] بنشين تا آن رموز كه در مدرسه ، چندين گاه معلوم نشد ، مفهوم تو گردد .
2 - پس اول كسى كه از آلات شطرنج با استادى من برخاست ، پياده بود . او را ديديم در پيش شاه شطرنج صف كشيده ، با او گفتم : مرا پندى ده .
گفت 1 : اى ظاهر بين ! در من نگر و سيرت رفتار من آيينهء غماز 2 خود ساز ، تا عروس اسرار از پردهء استار روى نمايد . در من نگر كه جان را فداى شاه كردهام و در پيش او چاكروار استادهام و روى در روى خصم او كرده ، تا هر آسيب كه از خصم او به دو خواهد رسيد به من رسد ، بدان مىروم تا خصمان او را به تركتاز بدوانم . اما راه بس با خطر است ، گاه از فرس بترسم گاه از پيل تهويل خورم . گاه از رخ ، رخ برتابم گاه از فرزين تهوين يابم اما چون خانه را با چندين رنج قطع كنم با من گويند : هشت كار كردى مزد بستان ، تا اكنون پياده بودى ، اين دم سوار شو . از مرتبهء پيادگى به درجهء فرزينى رسيدى