تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
او شده ، آن نور بعد السلام محجوب گشت ، دل در تحير افتاد و جان متعجب ؛ از حال او استفسارى نمود . چون به تقرير مشغول شد آن حجاب اندك اندك برخاستن گرفت ، و سر آن حجاب معلوم و محقق گشته ، محبت او در درون بنشست . 4 - بعد از آن برخاست و قدم در باغ صفا نهاد ، و از احوال سر گذشت خود بيان آغاز كرد : به تقدير ايزدى ، و مناسبت استعداد ، جذبه‌اى كه او را از قباه و كلاه بيرون آورده ، و از خدمت پادشاه ملك يعنى شاه اغول بن قائد 6 ملولش گردانيده - مناسب جذبه‌اى كه اين بيچاره را در بدايت حال بدان مشرف فرموده - يافت . دلم دواسبه به استقبال آن جذبه شتافت ، هيچ جاى در وجود او آن را اثر نيافت ، بيرون آمد . يعنى در درون خود نگاه كرد ، بر سرير سرم متمكن نشسته ديد ، زفان بگشود و گفت : چه حال است و چرا صاحب خود را فروگذاشته‌اى ؟ گفت : نمىدانى كه مهمان غنىام ، هر كس كه فراخور من مرا ميزبانى نكند ، من روى با مكمن عالم غيب نهم ، و با غير ابناى جنس خود در نسازم 7 ؛ به سبب اختلاط با ناجنسان ، و تقصير در ذكر حق ، قوت من از مد آن و قوّت من از شد آن است . قدم از كلبهء او بيرون نهادم و به اوميد آنكه مشرب او اينجاست ، پيش از او با رفيق خود كه جذبه تست ، دست موافقت در گردن مرافقت آورده ، بر سرير سرت نشستم تا جان او از آلايش طبيعت پالوده شود ، و به مصقل ذكر ، آيينهء وجودش زدوده گردد ؛ من جمال به دو نمايم ، و ابو اب تجليات بر او بگشايم ، و از زلال معارف آثارى و افعالى و صفاتى و ذاتى ، جام جانش را مالامال گردانيده ، كام لطيفهء باقيهء مدركهء او را ذوق آن بچشانم 8 . 5 - اين بيچاره نيز چون آن حال از او به سمع دل اصغا كرد ، آستين ارشاد بازنورديد ، و دامن 9 ملالت درچيد ، و ذكرش تعليم داد ، و به عزلتش فرمود . 6 - در هفتهء اول حالاتى لطيف ، و واقعاتى شريف در باطنش ظاهر شد ، و اثر جمعيت باطن در ظاهرش باديد آمد ؛ التماس نمود كه اگر مشارع كبرى